تصمیم گیری

واقعا حیف شد که نوشته های قبلیم پاک شد، سه چهار ساعت برای نوشتنشون وقت گذاشته بودم و از دل برآمده بود. و در مورد یکی از مهمترین تغییرات تو زندگی من و پسری و آقای همسر بود. شاید خیریتی توش بود. بماند خیلی خلاصه شده اش این بوذ که من فهمیدم پسرم سه روزه میره کانون ققنوس تو مهرشهر. وحشتناکترین و بدترین انتخابی که میشد کرد. من خوش خیال فکر میکردم صبح ها با پدرش میرن مهد پیشرو برمیگرده پیش مادر بزرگش و عصرها 5- 6 میره گفتار درمانی. چون میخواستم برای تولدش بریم تهران لو رفت که پسری از صبح تا ساعت هفت!!!!!!!!!!!!!!! تو کانون ققنوس نگهداری میشه. حال ندارم دوباره تمام وقایع و نتیجه تحقیق و تفحصهام رو بنویسم و این رو که مدیر مهد قبلیشون بهم گفت دو روزه عذاب وجدان داره و به خدا قسم خورد که اگه میدونستم عکس العمل شماها اینه که طفل معصوم رو میگذارید اونجا خودم نگهش میداشتم من فقط فکر کردم شاید شما بتونید شرایط بهتری رو براش فراهم کنید و گفتند هر وقت خواستید برش گردونید.

به هر حال بعد از دو روز کلنجار رفتن با خودم و کلی فکر کردن و سبک سنگین کردن به این نتیجه رسیدم که همیشه باید سلامت جسمی و روحی و روانی پسرم اولویت اول زندگیم باشه به هر بهایی. قاطعانه می ایستم و نمیگذارم پسرم باز به اونجا برگرده.

میتونم بگم واقعا تصمیم گرفتم و در کمتر موضوعی در عمرم بوده که تا این اندازه به درستیش اعتقاد داشته باشم و دلم بخواد انجامش بدم و اون اینه که اگه پدرش اصرار کنه به بردنش، با مادرهای بچه هایی که تو این کانون ضربات عاطفی و روانی جبران ناپذیری رو خوردند و البته تعدادشون کم نیست و دسترسی بهشون هم آسونه، هماهنگ میکنم و با مدیرای مهد کودکهای مهرشهر که با حاصل روشهای نادرست تربیتی و  مخرب این کانون در قالب بچه های با مشکلات روحی سر و کار دارند متحد بشیم و در کانون ققنوس رو ببندیم. واقعا پایه ام که با تمام قدرتم بایستم و این کار رو بکنم و یک مادر قدرتی خدادادی در محافظت از بچه اش داره که قابل تصور نیست.  البته امیدوارم کار به اینجا نکشه و پسری رو به خوبی و خوشی از اونجا در بیارم. والا شرایطی شده که فکر میکنم پسرم اولیور توئیسته....

و البته این از معدود مواردیه که با اینکه خیلی ناراحتم از اینکه همسرم این کار رو در حق پسری کرده و پنهان از من گذاشتتش ققنوس، اما میتونم شرایطش رو درک کنم و بدونم که از سر بدخواهی نبوده. به احتمال خیلی خیلی زیاد واقعه ای که رخ داده این بوده. پدرش از اینکه بخواد وقتش در طول روز صرف بردن و آوردن پسری بشه خسته شده، رفته کانون. اونجا بهش گفتند که پسرتون هیچ چیش نیست کاملا سالمه هیچ مشکلی نداره اگه بذاریدش از صبح تا ساعت هفت اینجا ما مشکل رو حل میکنیم و یک ماه و نیمه مثل بلبل حرف میزنه و لابد اشتباه کردید همون شش ماه پیش نیاوردینش فرصت از دست رفت!!  پدرش هم که پسری رو خیلی دوست داره از این انکار و دلگرمی و وعده و وعید خوشحال شده و باور کرده که این حرفها واقعا جنبه مادی پشتش نیست و راضی شده پسری رو بذاره تا ساعت هفت تو اون .......و حتی یک لحظه فکر نکرده که چرا خانمم نذاشتش اینجا. مطمئنم اگه آقای همسر به خودش زحمت میداد از چهار تا پدر و مادر می پرسید که راضی هستید از گذاشتن بچه تون اینجا و از چهار تا پدر و مادر که بچه هاشون رو از اونجا برده بودند صحبت میکرد که چرا بچه تون رو بردید خیلی دیدش به کانون فرق میکرد. مطمئنم اگه میدونست من همین الان میتونم ببرمش پیش یک دختر بچه و مادرش (جالبه مادر اون دختر بچه دکتره) که بردنش تو دستشویی اونجا و کتکش زدند هیچ وقت پسری رو نمیگذاشت. حیف که ارتباط ما با هم کمه و اون با اینکه میدونه من بی دلیل تصمیمی رو نمیگیرم اما از من نظر نمیخواد . فقط همین که مهرشهری های پولدار و سطح بالا بچه شون رو میذارن براش انگیزه است که ما هم پز بدیم بچه مون اونجا است. والا اگه من هم از اون مادرها بودم که پول شوهره تو جیبم سرازیر بود و مدام مشغول خرید مانتو و لباس و کیف و کفش و رفتن به استخر و سونا و آرایشگاه و ناخن گذاشتن و برداشتن و مش کردن و جلسات دورهمی و غیره بودم از خدا هم میخواستم یک جایی باشه بچه ام رو صبح بندازم اونجا تا هفت  و برم پی عیش و نوش خودم. اما نه من از اون مادرهام و نه پسرم پسر معمولیه که بتونم راضی بشم به این وضع.

به هر حال، این از مواردیه که صبوری و کج دار مریز و غیره نداره، می ایستم  و از گنجینه زندگی ام همین امروز محافظت میکنم.

/ 0 نظر / 2 بازدید