مهندسي و مدیريت

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بودناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بودپرسید:

"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ،ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم   به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین: "بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متریدر طول جغرافیایی "۱٨'۲۴۸۷و عرض جغرافیایی"۴۱'۲۱۳۷هستید."

مرد بالنسوار: " شما باید مهندس باشید."

مرد روی زمین: "بله، از کجا فهمیدید؟؟"

مرد بالنسوار: " چون اطلاعاتی که شما به من دادیداگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقعبه قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین: " شما باید مدیر باشید. "

مرد بالنسوار: " بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"

مرد روی زمین: " چون شما نمی دانید کجا هستید و بهکجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظاردارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

 واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی هستید ؛ هر چند ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم!"

/ 1 نظر / 2 بازدید
لب خاموش

خداوند وقتي بندگانش را مي آفريد با پري از مرغ پر طلا .... با قلم نوك طلا.... بروي پيشانيشان نوشت قصه ي خوب سرنوشت اما نوبت به ما كه رسيد مرغ پر طلا پريد.... قلم نوك طلا شكست.... و خداوند پري از مرغ غم گرفت و بروي پيشانيم نوشت قصه ي تلخ سرنوشت *=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=* سلام دوست من وبلاگم بروز شده و تورا من چشم در راهم يا حق