مرداد ماه

وقتی به دوست­ها و آشناهام می­گفتم دارم ازدواج می­کنم، اولین سئوالشون این بود که این آقا پسر خوشبخت استاد کدوم دانشگاهه؟ و من می­گفتم: استاد نیست! می­پرسیدند: دکترای چی داره؟ و من می­گفتم: دکتر نیست! می­پرسیدند: چقدر ثروت داره؟ لابد خیلی پولداره که می­خوای باهاش ازدواج کنی.  و من با لبخند در حالی که تو دلم اولویت­بندی معیارهاشون رو به سخره می­گرفتم، می­گفتم: نه پولدار نیست! کارمنده.  می­پرسیدند.  خوشگله؟ باید خوش­تیپ باشه. و من می­گفتم: نه خیلی! معمولیه.  می­پرسیدند و جواب­های وارونه می­گرفتند و آخر سر در حالی­که لب­هاشون رو ور می­چیدند با طعنه می­گفتند پس برای چی می­خوای باهاش ازدواج کنی؟  و من با افتخار می­گفتم، آدم فوق العاده­ایه.  دوستش دارم.  فهمیده است.  خونواده داره.  مرد زندگیه و من کسی رو می­خوام که مرد باشه.  از پس اداره کردن یک زندگی بربیاد.  بتونه تکیه گاهم باشه.  بتونم تو زندگی سرم رو روی شونه­هاش بگذارم و در کنارش باشم.  برام هیچ کدوم از اینها که گفتین ملاک نیستند.  همه این­ها رو میشه به دست آورد.  اینها که گفتین هیچ کدوم باعث دوام زندگی نمیشن.

در تمام مراحل آشنایی و ازدواجمون تقریباً هیچ چیز مادی ازش نخواستم.  همه چی به اختیار خودش بود.  پایه­های زندگیمون رو بر پایه مادیات نگذاشتیم و خواستیم با صداقت و عشق و احترام زندگی کنیم.

به دلم نشسته بود.  با همه بالا و پایین شدن­ها و مشکلات و دلخوری­هایی که پیش می­اومد دوستش داشتم.  بارها مادرم ازم پرسیدند این پسر رو می­خوای؟ و من گفتم: بله! و این دوست داشتن ناشی از اعتمادی بود که به خودش، توانایی­هاش و به صداقتش داشتم.  دوستش داشتم.  همین!  هیچ جمله دیگه­ای نمی­تونم برای توجیه این انتخاب داشته باشم.

 چهارشنبه 9 مرداد 87 ساعت 7 تا 10 شب

یک سال بعدش ما در این تاریخ ازدواج کردیم.  در سالگرد ازدواج پدر و مادرم و با شعری زیبا که به انتخاب آقای همسر روی کارت عروسیمون چاپ شده بود.

 معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوشست بدین قصه­اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و یاران همه جمع

وان یکاد بخوانید و در باز کنید

 شعری که آقا عمو اول جلساتشون می­خوندند و برای همسرم حالت نوستالژیک خاصی داشت.

خانواده­هامون راضی بودند.  مشکلی از این بابت نداشتیم.  همه مراحل کاملاً سنتی انجام شد و آغاز زندگیمون یک عروسی شاد شاد بود، درست اونطور که همسرم می­خواست.

 و حالا یک بار دیگه در همین تاریخ در مرداد ماه، بعد از گذشت چهار سال از اولین آشناییمون در آستانه جدایی از هم هستیم. 

 روزگار بازی غریبی داشت و من بازیگر "چلمنی" بودم.  این صفتیه که بعد از چهار سال آقای همسر در آخرین روز بهم دادند.  "چلمن"!!!!

راست می­گفت.  در بازی نابرابر روزگار، در بازی دروغ و فریب؛ ریا و تزویر؛ مادیگرایی و بی­صداقتی، من بازیگر "چلمنی" بودم.  سهم من از زندگی همین بود.  همه عمر "چلمن" بودم.  همه عمرم....

/ 0 نظر / 2 بازدید