بیست اذر

صبح پسری رو که ابله مرغون گرفته گذاشتم پیش پدرم که سرماخوردند و رفتم موسسه. امروز قرار بود از یک مرکز رشد تو قزوین و رئیس پارک علم و فناوری شون برای بازدید و یک نشست مهمون داشته باشیم. کلا از تو جلسه که مطلب به درد بخوری در نیومد! اما مشاوره های قبل و بعد جلسه خوب بودند. با دوستم و همسرشون در حال راه اندازی یک شرکت دانش بنیان هستیم. خدا رو شکر انواع پیشنهادات و راهکارهای خوب بهمون ارائه میشن. حیف سالهای کارمندی. جابهجایی مالی رو میلیارد دلاره، بعد من لنگ دریافت حقوق روزمره ام از رئیس موسسه ام. انشاالله که خیر باشه. تا یازده و نیم موسسه بودم. سفارش روغن زیتون و عسل داده بودم که اومده بودند. بعدش رفتم فاز چهار یک سری دارو و پسته و کمر بند پشمی و کالاهای سوپری و دو پرس غذا گرفتم و برگشتم خونه. طفلک پسری آرومه.امروز کار به دود کردن عنبر نسارا رسیده بود. دیگه این یک کار رو نکرده بودم که اونم کردم.

مشغول تهیه پاور برای کارگاه پنج شنبه ام. به غلط کردن افتادم :)

فعلا که کامپیوتر و لپ تاپ و موبایل من هر سه دست پسریه و به من نمیرسه. به هیچ کاری نمیرسم.

لباس زمستونی هام رو گم کردم!!!!

/ 0 نظر / 82 بازدید