مست وهوشیار

گفت؛ می باید تو را تا خانه قاضیبرم 
گفت ؛ رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدارنیست 
***

گفت ؛ نزدیک است والی را سرایآنجاشویم 
گفت؛ والی از کجا در خانه خمارنیست 
***

گفت؛ تا داروغه را گوییم در مسجدبخواب 
گفت؛ مسجد خوابگاه مردم بد کارنیست 
***

گفت؛ دیناری بده پنهانو خود راوانهان 
گفت؛ کارشرع کار درهمودینارنیست  
***

گفت؛ از بهر غرامت جامه ات بیرونکنم 
گفت؛ پوسیده است جز نقشی ز پودوتارنیست 
***

گفت؛ آگه نیستی کز سر در افتادتکلاه 
گفت؛ در سر عقل باید بی کلاهی عارنیست 
***

گفت؛ می بسیار خوردی ز آن چنینبیخودشدی 
گفت؛ ای بیهوده گو حرف کموبسیارنیست 
***

گفت باید حد زند هشیار مردم مسترا 
گفت؛ هشیار بیار اینجا کسی هشیار نیست 

(پروین اعتصامی)

/ 1 نظر / 3 بازدید
سحر

در تمام ترديدهاو شايدهايم بدان! تنها تويي که بايدي... تنها تو... حتي به خودت هم دل مبند مي رسد روزي که حتي نگاهت را نمي شناسي به جز حضور تو هيچ چيز اين جهان بيکرانه را جدي نگرفته ام حتي عشق را... سلام روزت بخير باشه مهربون...كلبه قشنگي داري ...دوست داشتي با قدمهاي سبزت كلبه كوچك آبجي سحر هم مزين كن...روز دل انگيزي داشته باشي[گاوچران][گل]