خوبیم

روزهای آرومی داریم. بلاتکلیفیم اما خوبیم. به آرامش رسیدیم.

پسری با مهدش اخت شده.

استادیاریم رو گرفتم. تو کار دارم دوباره جا می افتم. وضع مالی ام بهتر شده. روحیه ام خیلی خیلی بهتر شده. 

کم کم دارم با لذت بیشتری تو مراسم و عروسی ها شرکت میکنم.

هنوز نتونستم برنامه منسجمی داشته باشم و بهش پای بند بمونم.

خیلی می خوابم. شاید اثر این سیتالوپرام باشه اما حالم خوبه. فقط فکر کارهای تل انبار شده اذیتم میکنه.

یک هفته ده روزه که من و پسری هر دو آنفلوانزا داریم. شدید بود و تقریبا یک هفته بستریمون کرد. جالبه چند نفر از همکارها تا دیدن مریض شدم به این شدت گفتند چشم خوردی. دقیقا بعد سخنرانی علمی از تزم تو موسسه بود. خوب ارائه دادم.

دیروز رفتیم دیدن یکی از همکارامون بیمارستان قلب. از هفته پیش بستری بودند

این روزها با پسری و پدرم واقعا خوشبختیم. خیلی رویایی. گرچه هنوز منگ هستم.

آقای همسر یک برنامه ماساژ درمانی برای پسری داره. روزی یک ساعت ماجرا داریم با سیستم ماساژ پدر و پسری اونها.

پسری شاد و مهربون و شیطون با کوچکترین خریدی که براش میکنیم یک دنیا شاد میشه.

باید پیگیر کار ماموریت به اوگاندا باشم برای کدکس.

ترم دیگه دوباره کلاس گرفتم. در واقع بهم دادن. تعدادش زیاده نمیخواستم اینقدر درگیر بشم.

آخر هفته با یکی از همکارام و دخترشون و دوستشون و پسری میریم با قطار مشهد. انشاالله عید غدیر مشهد خواهیم بود. عید غذیر امسال تولد من هم هست. انشاالله مسافرت و تغییر خوبی برامون باشه.

در کل خوبیم. خدا رو شکر

 

/ 0 نظر / 21 بازدید