(یک داستان عجیب و تأمل برانگیز- یک واقعه آشنا و یک تعمیم تکان دهنده)

بالاخره سکوت نشست!

چند روز پیش در یک تئاتر مخفی (Invisible Theater) شرکت داشتم . علاوه بر تجربه فوق العاده نتیجه برای ما مهم بود … داستان از این قرار بود که من می بایست در یک کتاب فروشی جلوی چشم مردم کتاب می دزدیم و در کیفم می گذاشتم البته صحب کتاب فروشی مطلع بود. این بازی یک ساعت و نیم طول می کشید و ما باید می دیدیم که انعکاس حرکت مردم در مقابل ما چیست ؟

خب شروع کردم به دزدین و کتاب ها رو در مقابل ادم های مختلف در کیفم گذاشتن و همین طور ادامه دادن ولی بعد از نیم ساعت هیچ کس توجهی نمی کرد … خسته شدم نزدیک کسی رفتم و با حالتی عوامانه از او پرسیدم کتاب فلسفه می خواند او هم جواب داد بله و این که درس می خواند و از این جور چیز ها و فهمیدم دانشجوی فلسفه اسلامی است با او یک ربع حرف زدم از این که معتاد داشتن کتابم و می خواهم فقط کتاب داشته باشم ولی پول ندارم و امروز هم امده ام طبق معمول این کار رو انجام بدم تا بتونم خودم رو ارضا کنم و همین طور ادامه دادم و به جوابی سخت مواجه شدم در نهایت وقتی از او خواستم به صاحب کتاب فروشی نگوید به من گفت: تو باید خودت رو جای کتاب فروش بگذاری و کتاب فروش هم باید خودش رو جای تو بگذارد.

این جمله من را هم ترساند یعنی ایا وجدان عمومی به این مقدار از بین رفته و جای خود را به وجدان شخصی داده ؟

به امید اینکه دیگران به سوالات من جواب بهتری بدهند کار خود را ادامه دادم .. جلوی هر کسی که می رفتم اهمیت نمی داد در قضیه مشابه طلبه ایی به من جواب داد : اصلا  همه رو بار کن ببر .. به من چه ؟  داشتم کم کم خسته می شدم کتاب های زیادی بر داشته بودم به اندازه ایی که تقریبا کیفم پر شده بود و داشت سر ریز می کرد کتابی 800 تومنی روی میز گذاشتم و گفتم اقا این چند که ناگهان کسی امد طرفم و گفت نمی خوای باقی رو حساب کنی ؟ و من گفتم کدوم باقی و کیفم رو باز کرد و من گفتم این ها را قبلا خریده بودم و او گفت خودم دیدم جاش هم هنوز خالی بخوای نشون می دم و من هم برگشتم و به طرف تمام ادم هایی که با انها در کتاب فروشی بحث کرده بودم و یا این که دیده بودند کار من را گفتم : کسی دیده من دزدی کرده باشم !؟؟؟ و هیچ کس چیزی نگفت !!!! و این یعنی ترس من !! در ان کتاب فروشی را می توان نماد جامعه ما و یا کشور ما دانست .. مردمانی بی تفاوت که وقتی از کتاب فروشی بیرون می روند می گویند دیدی داشت می دزدید و چها کرد ولی خودشان در کتاب فروشی هیچ کاری نکردند و این مرا سخت ترساند بیشتر از پیش امروز من حق کسی را جلوی انها کشتم و انها می توانستند تنها یه ندا بدهند در خیلی لحظات من به انها فرصت های زیادی دادم که حتی بدون وجود من هم بگویند به کتاب فروش ولی هیچ کس صدایش را در گلو نیانداخت …

شده ایم مردمی که فقط به این فکر می کنیم چگونه لقمه را در دهان خودمان بکنیم ..خوبمان لقمه کسی را نمی خورد ولی خب به کسی هم بقمه نمی دهد و یا از لقمه دیگری هیچ کس مواظبت نمی کند … خب چه انتظاری هست .. کسی جوابی دارد … برای ان سوال امروز کسی به من گفت شهردار دار عوض می شود و کلی حرف که دیدی چه کرد و حالا دارد می رود و ببین همشان یه کرباسند و من هم گفتم : مثل ایران مثل خانه دوستی است که هر شب برای مهمانی به انجا می رویم همه رو می بینیم که به کار خود مشغولند دارند می خورند و می اشامند و حال می کنند و خانه بهم ریخته است و بوی تعفنش زده بالا شما که تازه امده اید یکی بلند می شود می گوید که اقا خانه را تمیز کن حالا که ایستاده ایی و شما با خودت می گویی ایستاده ام که ایستاده ام چرا شما لم دادید و من لم ندهم و عیش و نوش نکنم. من هم می نشینم و حال میکنم می خواهید چکار کنید ؟ خب کسی کاری نمی کند چون هیچ کس غذا و جای خود را نمی خواهد از دست بدهد .. این است مثلی از ایران و ما مهمان ها .. مهمان می گویم چون اکثر ما وقتی جلویمان کشوری اروپایی را بگذارند و بگویند بین ایران و فرانسه و یا المان یکی رو انتخاب کن فکر نکرده می گوییم المان و یا فرانسه و یا هر کشور دیگری که بشود .. ما مهمان این سرزمین شده ایم … کاش روزی بیدار شویم از خواب غفلتی هزاران ساله ….

ادمهایی که من تستشان کردم و رویشان کار کردم تقریبا 10 نفر بودند از تمام قشر ها زن و مرد و کودک محصل و طلبه و عادی و تنها یک نفر اعتراض کرد یعنی 10 درصد جامعه اعتراض کردند …

راستی از سید معممی خواستم که جلوی صندوق صاحب مغازه بیاستند تا من کتاب از قفسه روبروی صاحب مغازه بدزدم … و او ایستاد و من کتاب دزدیدم…

منبع (ثانیه نوشت های یک دیوانه)