مدتهاست که دلم به این دیوانگی عادت کرده؛ و چشمهایم چون کویری لم یزرع به امید بارانی، افقها را نظاره­گر است. مدتهاست خود را گم کرده و تنهایی چونان چنگال تیز بازی، جسم و روح خسته­ام را از هم می­درد. مهر سکوتی سنگین بر لبهایم جا خوش کرده.

 

اگر رقص گاه به گاه قلم نبود، نمی­دانم چه می­شد و چه چیز جایگزین زبان قاصر و الکنم می­بود.

 

گاهی چونان طفلی لبریز از شور و شوقم و گاهی تهی از هر احساس،

 

نمی­دانم دردمندم یا غمگین، چه هستم نمی دانم، کدامینم نمی دانم.

 

 ف. و (شهریور 85)