ساعت یک و چهل دقیقه نیمه شبه.

فردا و پس فردا ما حدود 40-50 نفر بازدید کننده از آزمایشگاهمون داریم.  بچه های تحصیلات تکمیلی دانشگاه آزاد برای درس خواص بیوفیزیکشون میان موسسه ما.

من به شدت سرما خوردم.  دیروز که حالم وحشتناک خراب بود.  نفسم در نمی­اومد.  امروز مجبور شدم به خودم مرخصی استعلاجی بدم.  اگرچه دیر بود و دیگه کار از کار گذشته بود اما تصمیم عاقلانه­ای بود.  از صبح کلی عسل و چای و دقیقا یک مشت قرص­های مختلف خوردم.  این قرصهای Cold stop هم خیلی خوبند.  طبق توصیه­های آقای همسر و یکی دو نفر دیگه دم کرده آویشن هم باید خوب باشه.  از صبح 2-3 لیتر عرق آویشن و محلول نبات داغ هم خوردم.  تازه صدام یک کم باز شده.  اگه بازدید کننده نداشتیم عمراً فردا رو هم نمی­رفتم بیرون.  ولی مجبورم.  فردا استادشون هم همراهشون نیست و کارها رو سپردند به من! یادم باشه فردا براشون دو سه تا نمونه هم ببرم.  

امروز مثلاً مرخصی بودم.  از صبح فکر میکنم بیشتر از 12-13 تا مکالمه تلفنی و اس ام اس داشتم برای رو به راه کردن امور.  بدی موبایل اینه که وقتی زنگ می­زنی معلوم نیست طرفت کجاست!

امروز قرار بود یکی از دانشجوهای کارشناسی ارشد شیمی دانشگاه تهران بیان اداره ما درباره انجام کار مشترک تحقیقاتی و امکان همکاری ایشون در طرحهای ما و ... صحبت کنیم. من موبایلشون رو تو سررسید اداره داشتم.  با این بستری شدن غیر منتظره نتونستم بهشون خبر بدم که نیان.  بنده خدا اومده بودند و کلی هم معطل من شده بودند. بگذریم که چهارتا از این تلفنها به خاطر ایشون بود.

امروز یکی از من می­خواست recommendation برای ادامه تحصیل دکتراش بنویسم.  جالبه تازگی­ها از این جور مراجعات هم دارم.  وقتی ازم اجازه می­خوان که به عنوان معرف علمی، اسمم رو بنویسن یا میگن که براشون توصیه نامه بنویسم، واقعاً خجالت میکشم.  بدجوری پیش خودم شرمنده میشم.  یک لحظه احساس میکنم بدنم یخ میزنه.  معمولاً تشکر میکنم و بهشون پیشنهاد میکنم که از یک استاد یا لااقل از یک phd بخوان که معرف علمیشون بشه.  وقتی قبول نمی­کنند دوباره شرمنده میشم.  واقعاً احساس می­کنم هنوز خیلی خیلی زوده که من بخوام برای کسی توصیه نامه بنویسم....

این هفته و هفته آینده روزهای پرکاری خواهیم داشت. از اون هفته­ها است که نمی­تونیم نفس بکشیم.  چهار روزش رو که بازدید کننده هامون پرکردند.  یادم باشه یک وقت هم برای بازدید نمایشگاه صنایع غذایی بگذارم.

کارهای چوبی رو که برای خونه سفارش داده بودیم، آماده شده امروز امدند و یک سریش رو نصب کردند.  بقیه­اش رو هم فردا نصب می­کنند و شیشه­هاش رو می­اندازند.  آقای همسر که می­گن خیلی قشنگ شده.  با اینکه تلفنی شرح تک تک قسمتهاش رو برام دادند اما خیلی دلم میخواد زودتر برم و ببینمشون.  کاش خیلی خرج برنداشته باشند!

آخر هفته دیگه دعوت شدیم به اصفهان برای جشنواره نان.  یک تولید کننده نان می خواد دانش فنی تولید نان­های رژیمی رو از موسسمون بخره.  قرار شده یک سر بریم وضعیت کارگاههاشون رو و موقعیت محل و شریطشون رو برآورد کنیم.

فردا باید برم دندون پزشکی.  دو تا دندون دارم که هفت- هشت سال پیش پر شدند اما اذیتم میکنه. یک دکتر خوب بهم معرفی کردند تو شهرک غرب.  به خانم دکتر گفتم که دو ماه دیگه عروسیمه و میخوام هرچی کار دندونهام لازم داره الان انجام بدم.  قرار شد یک عکس ببرم که ببینند چه کارهایی لازمه.  ظاهرا اوضاع خوبه و قرار شده که اگه من بچه خوبی باشم و همکاری کنم یک روزه همه کارهای لازم رو انجام بدند.  نمیدونم با این سرماخوردگیم درسته برم دندون پزشکی باید زنگ بزنم بپرسم.

 

ای داد! فردا باید با رخش برم کرج.  اصلاً حال 150 کیلومتر رانندگی رو با این سردرد و در حال فین فین کردن ندارم.  داروهام همشون خواب آورند.  نمی­دونم چی کار کنم.  فکر کنم عجالتاً بهترین کار اینه که برم بخوابم!