خوب امروز به خوبی و خوشی دومین دوره ارزیابی حسی روغن زیتون هم تمام شد.  دوره به مدت سه روز از یکشنبه تا سه­شنبه و با همکاری شورای بین­المللی روغن زیتون (IOOC) و دفتر طرح زیتون وزارت جهاد کشاورزی برگزار شد.   دستشون درد نکنه.  آقای مهندس عرب و همکارانشون واقعاً سنگ تموم گذاشتند.  انصافاً خیلی زحمت کشیده بودند تا دوره خوب برگزار بشه.  اگه کسی تجربه برگزاری این جور دوره­ها را داشته باشه میدونه که هماهنگی چه قدر سخته(هر بار که یک وسیله­ای کم بود به جای برگزارکننده­ها، تو دل من خالی می­شد که ای داد! حالا می­خواهند چی کار کنند؟ می­دونستم که هماهنگی برای تهیه هر کدومشون یعنی چی ) برای این دوره شورا مدرس جدیدی برامون فرستاده بود؛ یک خانم دکتر ایتالیایی (خانم دکتر کاموراتی) که با همسرشون آمده بودند و همسرشون هم دکترا داشتند و همکارشون بودند.  آدم­های خیلی خوبی بودند و خیلی دلشان می­خواست با همه ارتباط برقرار کنند.  کلاً خونگرم بودند و راحت­تر از اساتید دوره قبل برخورد می­کردند.  احتمالاً به خاطر سن و سالشان هم بود. چون خانم دکتر که حدوداً 65 ساله بودند، سن آقای همسرشان هم اگه بیشتر نباشه کمتر نبود.  البته این را هم بگم که ماشاالله از همه ما پر انرژی­تر و پر تکاپو­تر بودند.  طفلک اساتید سال گذشتمون (آقای دکتر موردا و خانم کاتارینا) را احتمالاً خیلی ترسونده بودند. روز اولی که اومده بودند وحشت و نگرانی رو می­شد در تمام رفتار و صحبت­هاشون احساس کرد.  اولاً که به نظرم انتظار داشتند ایران یک جایی مثل افغانستان دوران طالبان یا عربستان باشه! براشون عجیب بود که در دوره خانم­ها اینقدر آزاد شرکت کردند و یا اینکه خانم­های شرکت کننده مدیران قسمت­های مختلفی هستند و ..... یا مثلاً می­خواستند طعمwiney  (سرکه­ای - شرابی) در روغن را توضیح دهند که در اثر تخمیر و تشکیل الکل ایجاد می­شود، با کلی احتیاط، کلی عذر خواهی کردند گفتند که ببخشید من این را می­گویم شاید برای شما طعم آشنایی نباشد و در کشور ما می­شود طعم شرابی، شما اگه آشنایی ندارین! به طعم و بوی سرکه فکر کنید.  بعد در قسمت تمرین­ها دیدند که ای بابا! این شرکت کنندگان محترم که مقادیر جزئی طعم را هم تشخیص می­دهند.  البته فکر کنم آخر دوره دیدشون نسبت به ایران و مردمش عوض شده بود.  نمی­دونم این خارجی­ها درباره ایران چی می­شنوند که چنین تصوراتی دارند و اینقدر از ما می­ترسند!  شاید یک کم تقصیر خودمون هم باشد، مثلاً این خانم کاتارینا، یک خانم جوان چشم آبی بلوند بودند، براشون یک مانتوی مجلسی بلند مشکی گرفته بودند که تا مچ پاشون می­آمد  و یک مقنعه!! مشکی.  ما که از بچگی روسری و مقنعه داریم هنوز نمی­توانیم درست سرمون کنیم، می­تونین تصور کنین این بیچاره با این مانتوی گشاد که مرتب تو دست و پاشون می­پیچید و این مقنعه که کلافه­اشون کرده بود و گیر می­کرد این ور اونو ور و می­افتاد و ... چه زجری کشیدند!  فکر کنم تجربیاتشونو منتقل کرده بودند، چون استاد امسالمون یک بارانی ایتالیایی پوشیده بودند و یک روسری ایتالیایی.  و به نظر می­رسید خیلی راحت­تر بودند.  بگذریم.  روز اول یکی از همکلاسی­های سال قبلمون عکس­هایی را که گرفته بودند به صورت فیلم در آورده بودند و نشان دادند.  نمی­دانم چرا من همیشه از دیدن فیلم­های خاطره برانگیز غمگین می­شوم؟ کلی غم تو دلم نشست  و البته جالب بود که بعد از یک سال از دیدن هم دوره­های پارسال با اینکه خیلی­هاشونو فقط با چهره می­شناختم و ممکن بود حتی یک کلمه هم با هم حرف نزده باشیم، خیلی خوشحال می­شدم.  روز اول مرور مطالب تئوری پارسال بود و با یک کم مطلب درباره روش­های شیمیایی شناسایی تقلبات و تعیین خلوص روغن زیتون.  روز دوم با تمرین روی نمونه­های دارای ویژگی­های مثبت (مثلاً طعم میوه­ای، تلخ، تند و سوزاننده) و روغن­های با نقایص مختلف (مثلاً طعم کهنگی، نا، کپک­زدگی، لجنی، تند شدگی و ...) و روز سوم به شبیه­سازی مراحل انتخاب ارزیاب با توجه به توانایی تشخیص رقت­های مختلف از هر ویژگی که البته من واقعاً افتضاح جواب داده بودم، نا امید شدم 6 نفر در کلاسمون هر دو رقت را درست تشخیص داده بودند، خوش به حالشون ! من که نمی­تونستم تشخیص بدم، سردرد هم گرفته بودم، البته تو رنج زدم اما به نسبت بقیه خیلی نتیجه درخشانی نبود.  روز دوم آقای مهندس یوسفی (معاون باغبانی وزارتخانه) و آقای مهندس محمدزاده هم برای دلگرمی دادن به برگزارکنندگان به بازدید دوره آمدند.  بعد از ظهر روز دوم برنامه شام در رستوران سنتی آذری نزدیک راه آهن گذاشته بودند تا به مهمانهای خارجیمون دیزی بدهند و گفتند به احترام آذری زبان­های کلاس که 99%!! کلاس را تشکیل می­دهند اینجا را انتخاب کردند که موسیقی زنده آذربایجانی هم دارد. من البته نرفتم، چون دیر وقت می­شد و فاصله راه آهن هم تا خانه ما خیلی زیاد بود.  اما گویا بهشون خیلی خوش گذشته بود.  بعد از ظهر روز آخر هم جمع­بندی بود و طبق معمول، مراسم تشکر و قدردانی و خداحافظی و گرفتن عکس­های یادگاری... 

باز هم تشکر از آقای مهندس عرب و همکارهای دفتر طرح زیتون و از مدیران بالا دستی­شون که ضرورت چنین دوره­ها وآزمون­هایی را قبول کردند.

پ.ن.۱) دلم می­خواست از تک تک همکاراشون با اسم تشکر کنم اما نمی­دونستم خودشون راضیند یا نه؟

پ.ن.۲) نمی­دونم چرا چند ساله دیگه اون شور و حال جوانی رو ندارم.  قبلاً­ها در جلسات حرف می­زدم، نظر می­دادم، هر وقت احساس می­کردم صحبت­های جلسه از موضوع اصلی منحرف شده سعی می­کردم یک جوری دوباره مطالب رو جمع و جور کنم.  بعد از جلسه پیگیری می­کردم که خوب بالاخره نتیجه مباحثات چی شد؟ اما الان دیگه حال و حوصله حرف زدن ندارم.  در واقع تا ازم مطلبی رو نپرسند حوصله پریدن وسط جلسه و مطرح کردن نقطه نظرات ارزشمندم! رو ندارم! و این به خاطر ندونستن مطلب و یا نداشتن نظر نیست.  در کلاسمون می­دیدم که هم دوره­ای­هام با چه شور و حوصله­ای سئوال می­پرسند.  با یک انگلیسی دست و پا شکسته سعی می­کردند منظورشونو برسونند و جواب بگیرند.  به خودم می­گفتم دختر جون! تو ناسلامتی نمره تولیموی بالای 600 داری! باید بتونی خیلی راحت سؤال کنی یا سؤال­های دیگران را ترجمه کنی.  اما نمی­دونم چرا واقعاً انگیزه­ای برای حرف زدن ندارم.  فی­الواقع چند وقتی است که در جلسات تا موضوع به مرگ و زندگی نرسه  اقدام نمی­کنم. می­گم خوب این­ها که منو دعوت کردند اگه نظرمو می­خوان باید ازم بپرسند!(چه پررو!)  ضمن این که می­دونم نتیجه آخر همه این حرفا و مباحثات و ... هیچی نیست! می­دونم که این عادت خیلی بده. باید سعی کنم دوباره انگیزه پیدا کنم  

پ. ن. ۳) خوبه اسمشو گذاشتند پی نوشت!  این که از خود متن بیشتر شد