همه میگن دوران نامزدی بهترین دوران زندگی آدمه.  ولی فکر نمی­کنم خیلی هم درست باشه.  اتفاقاً پر از استرسه!!!! 

  خانواده آقای همسر فکر می­کنند که وقتی یک دختر رو عقد کردند رسماً عروس اون خانواده است.  انتظار دارند 24 ساعته خونه اونها باشه و تو تموم مهمونی­ها و رفت و آمدهاشون و مسافرت عید و ...همراه اونها باشه. خانواده دختر هنوز نقش اجتماعی جدید دخترشون رو نپذیرفتند و انتظار دارند دخترشون مثل همیشه تمام وقت تو خونه باشه و قبل از غروب آفتاب برگرده. 

  آقای همسر انتظار داره که همسرش مطابق آرزوها و سلایقش باشه.

 خود آدم کلی نگرانی داره.  هنوز نمی­دونه انتخابش درست بوده یا نه!!! نمی­دونه آخر عاقبتش چی میشه.  هنوز عادت نکرده به تصمیم­گیری مشترک و تأمین کردن نظر یک نفر دیگه.  حساس و زود رنج میشه.  به همه گیر الکی میده!! دلش می­خواد کارها خوب انجام بشه، اما معمولاً نمیشه.  همه از همه طرف بهش فشار می­آرند که نظر اونها رو (که معمولاً عکس همدیگه هستند) تأمین کنه و اون بنده خدا میمونه که چه جوری همه رو راضی نگه داره!!! تازه آدم تو این مواقع یک مقدار جبهه گیریش بیشتر از حالت عادی میشه، چون احساس میکنه یک خرده باز عمل کنه، سر تا پاشو حسب میل خودشون تغییر میدن!!! 

وقتی پسر و دختر هر دو کارمندند یک فشار اضافه­تر هم هست.  تنظیم وقت خالی و مرخصی گرفتن برای خریدهایی که انگار تمومی نداره.  وقتی سلیقه­های دو طرف متضاد هم باشند که دیگه ماجرایی میشه برای خودش... 

خدا رحم کرده که خانواده ما و آقای همسر از نظر فرهنگی و موقعیت اجتماعی و اقتصادی و ... خیلی به هم نزدیک هستند و خداییش آقای همسر آدم فهمیده و روشنفکریه (اونقدر که دیگه من ایرادگیر هم نمی­تونم ایرادی روشون بگذارم).  نمی دونم بقیه هم تو دوران نامزدی همین حال و هوا رو دارند.

پ.ن: این مطلب مال یک ماه پیش بود، اون موقع پرشین بلاگ بازی در میآورد و به روز نمی شد. دیدم اماده و تایپ شده است، گفتم حروم نشه!!!