شده تا حالا احساس خفگی کنین از همه چی؟! احساس کنین کلافه شدین بس که به در بسته زدین.  بس که هی یک موضوعی رو ندیده گرفتین و از کنارش گذشتین که دعوا نشه و بیشتر از همه خودتون آسیب نبینین، اما باز اون مشکل یک جور دیگه، از یک جای دیگه سر در آورده؟! شده دیگه خسته بشین از دست خودتون، همکاراتون، اطرافیانتون، رئیستون، راننده تون، کارمنداتون، مراجعینتون...

 

دلتون بخواد، بزنین زیر همه چی و یکی دو ماه برید به کوه و کمر و طبیعت، یا حتی بشینین خونتون و به کارهای خودتون برسین؟!

 

شده از دست خودتون لجتون بگیره، که چرا اینقدر ناتوان شدین؟ چرا بهتون توهین میشه اما جسارت جواب درست دادن ندارین؟ جسارت اینکه پاشی محکم بزنی تو گوش طرف، یا لاقل کیفت رو برداری و برای همیشه از اون محیط مزخرف بیای بیرون؟ یک لبخند میزنین و میگین انشاالله که این طور نبوده!!! درست میشه.  همه جا همین طوره.  هر جا بری آسمون همین رنگه.  جاهای دیگه هم بدتر از این جا است.  برو خدا رو شکر کن اینجایی نه یک جای دیگه!!

 

شده از اینکه تبدیل شدین به یک لاشه برای ارتزاق یک مشت زالو و انگل از خودتون بدتون بیاد؟

 

شده از اینکه همش پله ترقی دیگران باشین و به جای گفتن دستت درد نکنه، فکر کنن لیاقتتون همین بوده، حالت تهوع داشته باشین؟

 

شده از حماقت و مزخرف شدن تدریجی خودتون، حالتون به هم بخوره؟! شده از پوست کلفتی و بیعاری خودتون با تمام وجود بیزاز بشین؟

 احساس بدیه!!! احساس مزخرف شدن!