این روزها مثل برق و باد می­گذرند و ما هنوز هیچ کاری نکردیم.  آقای همسر پنج شنبه و جمعه رو رفته بودند بابل، یک سری دانشجوهای دانشگاهشون رو ببرند مسابقه روبوتیک.  بنابراین من مشغول استراحت بودم.  اما همش دل نگرانم.  تازه فهمیدم باید نگران باشم.  دیگه وقتی نمونده و ما هنوز هیچ کار نکردیم.  جمعه یک لیست نوشتم از کارهایی که باید تا مرداد و تا آخر سال انجام بدم.  تا اینجا یک لیست 6-7 صفحه­ای شده.  تازه کم کم دارم متوجه عمق فاجعه میشم.  وای! یک عروسی الکی چقدر دنگ و فنگ داره.  امروز عصر داشتیم با آقای همسر تلفنی حرف می­زدیم.  دو سه تا از کارهایی رو که باید هماهنگ کنیم براشون گفتم.  اون بنده خدا هم تازه مثل من، مبهوت عمق فاجعه شدند.  وقت کمه و ما هیچ کاری نکردیم.  همه خریدهامون مونده.  بقیه هم که فکر می­کنند ما بزرگ شدیم مرتب میگن خودتون هر کار خواستین بکنین، هر جور خواستین برنامه­تون رو تنظیم کنین.  هر جا ما باید کاری کنیم بگین انجام بدیم.  اوضاع ناجوره! از دیشب خوابم نبرده.  به فکر لیست 6-7 صفحه­ای که هر آیتمش خودش یک صفحه کامل زیر برنامه داره می­افتم، ترس همه وجودمو می­گیره!!!

  

امروز یک کارت نوشته بودم از کارهایی که باید تو اداره انجام بدم، تقریباً به جز دو سه­تاش اون هم نصفه نیمه کاری نتونستم بکنم.  همسایه اتاق بغلی ما که ما هر روز برای رسیدن به اتاقمون باید از جلوی اتاقشون رد بشیم!!! باید برای سه شنبه ارائه برنامه راهبردی داشته باشند.  با اینکه یک تیم کاری دارند اما باهاشون کار نمی­کنند!!! از صبح من رو گذاشتند تو رودربایستی که بیا کمک کن متن گزارش رو کامل کنم و پاورپوینت درست کنم.  من هم هر چی میگم آقای دکتر! به خدا خودم هزار تا کار دارم. فایده نداره!!!  کلافه شدم.  به خصوص که می­دونم همه این کارها در حد گل لگد کردنه! برای فردام هم کار ردیف کردند.  چی کار کنم؟!!

  امروز یک واقعه نادر هم رخ داده بود.  داشتم نامه­های اتوماسیون رو می­خوندم دیدم یک معرفی­نامه تمیز و مرتب برای موسسه استاندارد نوشته شده و با امضای رئیس موسسه آماده است که من رو به عنوان نماینده موسسه معرفی کرده برای اینکه برم و ترتیب گرفتن گواهینامه ISO 9000  یا ISO 17025 یا به هر حال یک گواهی برای تایید صلاحیت آزمایشگاههای موسسه رو بدم.  عجیب بود. این اولین باره که یک نامه اینچنینی بدون کلی چانه­زنی تهیه میشه.  ظاهراً جلسه روز شنبه هفته گذشته کار خودشو کرده.  شرمندم کردند. دیگه باید برم یک کاری بکنم!!! این اولین باره که ما خواستیم یک کار مثبت بکنیم و سنگ جلوی راهمون ننداختند و اذیت نکردند.  من الان باید مشعوف باشم؟!