باد گیسوان بلند و قیرگون شب را در دست گرفته و با سرانگشتان خویش عاشقانه نوازش می­دهد و شکوفه­های باران را از لابلای ابرهای آسمانی می­چیند و دانه دانه بر زلف مشکین یار می­نشاند. زمزمه­ایست دلکش در جریان این رودی که پای درختان تازه بیدار، روان است و  غوکانی که در لابلای ریحانهای بهار می­لولند. کمی آن طرف­تر، روی آن شاخة نو رستة گردو یا شاید هم روی آن سرو بلند، بلبلی به یاد عشق خود و برای من می­خواند. عطر گلهای بهار و بوی خاک باران خورده هوا را دل انگیز کرده و باز مرا سوار بر قایق رویاها به کجا خواهد برد؛ نمی­دانم.

 به آسمان می­نگرم و آسمان غبار از چهره­ام می­شوید و چون عروسان زمینی، نقل باران بر سرم می­بارد. لبخند امیدی به گوشة لبانم می­خزد و با خود می­گویم: من مست­تر از آن بلبل مستم؛ چرا که می­دانم با همه سختی­ها، خدایی هست که دوستم می­دارد و هر چه سختی­ها بیش، نشانة دوستی­اش­ بیشتر . 

                                                                                   (ف و) 5/2/86