به قلم رضا کیانیان :  صبح چند روز پیش، با ۷۴۷ ایران ایر وارد فرودگاه امام شدم.

قرار بود ساعت ۲ بامداد برسیم، اما طبق معمول به علت نقص فنی هواپیما، دو ساعت و نیم تاخیر داشتیم. خلبان قبل از پرواز این تاخیر را اعلام کرد و عذر خواست. همه مسافران ایران ایر وقتی کلمه نقص فنی را می شنوند اشهدشان را می گویند و با اضطراب منتظر می نشینند تا نقص برطرف شود. سرمیهماندار که خانم محترمی بود از من عذر خواست. گفتم اگر تاخیر نداشت باید تعجب می کردیم. خندید… بالاخره هواپیما پرید.

در طول سفر با کادر پرواز کلی خوش و بش کردیم. بالاخره ساعت چهار و ربع بامداد هواپیما فرود آمد. خلبان یک ربع از تاخیر را جبران کرده بود. همه رفتیم برای نشان دادن گذرنامه ها و مراسم گمرکی و تحویل چمدان هامان. حالا ساعت چهار و نیم است.

تابلوی یکی از نقاله ها نام پرواز ما را نوشته بود. هر کس چرخ دستی یی برداشت و همه دور نقاله جمع شدیم، چمدان ها آمدند. اما به جز یکی دو نفر چمدانی برنداشتند. چمدان های من هم نبود. نقاله هی چرخید و چرخید و هم چنان همان چمدان ها چند بار چرخیدند و از جلوی ما رد شدند. همه تعجب کرده بودیم که چرا چمدان جدیدی نمی آید. بالاخره چمدان های تازه آمدند. ولی باز هم کسی چیزی برنمی داشت. همهمه نارضایتی شروع شد...

 ادامه مطلب 


به قلم رضا کیانیان :  صبح چند روز پیش، با ۷۴۷ ایران ایر وارد فرودگاه امام شدم.

قرار بود ساعت ۲ بامداد برسیم، اما طبق معمول به علت نقص فنی هواپیما، دو ساعت و نیم تاخیر داشتیم. خلبان قبل از پرواز این تاخیر را اعلام کرد و عذر خواست. همه مسافران ایران ایر وقتی کلمه نقص فنی را می شنوند اشهدشان را می گویند و با اضطراب منتظر می نشینند تا نقص برطرف شود. سرمیهماندار که خانم محترمی بود از من عذر خواست. گفتم اگر تاخیر نداشت باید تعجب می کردیم. خندید… بالاخره هواپیما پرید.

در طول سفر با کادر پرواز کلی خوش و بش کردیم. بالاخره ساعت چهار و ربع بامداد هواپیما فرود آمد. خلبان یک ربع از تاخیر را جبران کرده بود. همه رفتیم برای نشان دادن گذرنامه ها و مراسم گمرکی و تحویل چمدان هامان. حالا ساعت چهار و نیم است.

تابلوی یکی از نقاله ها نام پرواز ما را نوشته بود. هر کس چرخ دستی یی برداشت و همه دور نقاله جمع شدیم، چمدان ها آمدند. اما به جز یکی دو نفر چمدانی برنداشتند. چمدان های من هم نبود. نقاله هی چرخید و چرخید و هم چنان همان چمدان ها چند بار چرخیدند و از جلوی ما رد شدند. همه تعجب کرده بودیم که چرا چمدان جدیدی نمی آید. بالاخره چمدان های تازه آمدند. ولی باز هم کسی چیزی برنمی داشت. همهمه نارضایتی شروع شد. دیدیم نام یک پرواز دیگر هم روی تابلوی بالای نقاله نوشته شد. حجم مسافران زیادتر می شد. هل دادن ها و فشارها و سرک کشیدن ها. حدود نیم ساعت گذشت. حالا ساعت پنج بود. همه عصبی شده بودیم. چمدان ها می گشتند و از روی نقاله سرریز می شدند. اما از چمدان های ما خبری نبود… که بالاخره نام هر دو پرواز از روی صفحه پاک شد و نقاله ایستاد. فضا عصبی تر می شد. من رفتم قسمت امور چمدان ها. دو نفر جوان کارمند هواپیمایی کشوری نشسته بودند. سلام و علیک کردیم و پرسیدم چرا چمدان های ما نمی آیند؟ چرا دو تا پرواز روی یک نقاله است؟ چرا اسامی پروازها پاک شدند؟ چرا نقاله ایستاد؟ چرا باید این قدر منتظر بمانیم؟ چرا کسی چیزی نمی گوید؟ کارمندان با خوشرویی ساختگی می گفتند؛ می رسند… می رسند… از چیزی ناراحت بودند، اما سعی می کردند به روی خودشان نیاورند. باز هم پرسیدم. گفتند؛ اینجا مربوط به چمدان های گم شده است. نقاله ها به ما مربوط نمی شوند. بالاخره ماموری با یونیفورم هواپیمایی کشوری آمد و بی سیمی هم در دست داشت. فکر کردم آمده به ما توضیحی بدهد. اما رفت به همان قسمت امور چمدان های گمشده، از او پرسیدم چرا چمدان های ما نمی رسند. عصبانی بود. خسته بود. گفت مدیر قبلی را به خاطر همین بلبشو در تحویل چمدان ها عوض کردند. گفتم من باید به چه کسی مراجعه کنم؟ باید چه کنم؟ خودش به مدیر جدید تلفن زد. چند بار کسی جواب نداد… تا بالاخره خانمی جواب داد، که همان مدیر تازه بود. مرد که خسته بود، می پرسید؛ بالاخره وضعیت چمدان ها چه می شود؟ طوری می گفت که معلوم بود، این بلبشو تازگی ندارد، بحث کردند. داشت صدایشان بالا و بالاتر می رفت. بالاخره مرد با عصبانیت گوشی را گذاشت. به من نگاه کرد و گفت؛ می فرمایند پیگیری می کنند، باز نقاله راه افتاد. بدون هیچ اسم و شماره پروازی روی تابلو. همان چمدان ها می گشتند. مسافران خسته تر بودند. عصبی تر بودند. مستقبلین هم که از ساعت ۲ بامداد منتظر مسافران شان بودند، خسته و عصبی بودند. مسافران می رفتند پشت شیشه ها و به استقبال کننده هاشان با فریاد توضیح می دادند که پرواز تاخیر داشته… که چمدان هاشان هنوز نرسیده و استقبال کنندگان با گل هایی که در دست داشتند و داشت می پلاسید، نمی شنیدند، مسافران باز بلندتر فریاد می زدند تا صداها شاید از شیشه ها عبور کند. به مامور بی سیم به دست گفتم باید به چه کسی مراجعه کنم؟ گفت بیا تو و شکایت بنویس. رفتم تو و آنها فرم شکایت را پیدا نکردند. گفت از بس شکایت نوشته شده فرم ها تمام شده اند، گفتم به چه کسی مراجعه کنم؟ گفت به همین خانم مدیره. گفتم اتاق شان کجاست؟ اتاقی را در طبقه بالا نشانم داد که چراغ هایش روشن بود. رفتم طبقه بالا. اما در اتاق بسته بود، قفل بود و جلویش یک ردیف صندلی چیده شده بود. پنجره های روشن اتاق از طبقه پایین دیده می شد. مشرف به پایین بود. اما وقتی به طبقه بالا می رسیدی پنجره یی نبود، فقط یک دیوار بود و دری که قفل بود، با حصاری از سری صندلی های به هم پیوسته. آمدم پایین. پرسیدم راه رفتن به اتاق خانم مدیر از کجاست؟ یکی شان گفت؛ باید از سالن بیرون بروی، دور بزنی. از پله های پشت بالا بروی تا بتوانی مدیره را ملاقات کنی.

نمی شد از سالن بیرون بروم. چون برگشتن به سالن مکافات داشت. ممکن نبود به سادگی داخل شد. و چمدان هایم را حداقل برای چندین ساعت دیگر از دست می دادم. مردم همچنان دور نوار نقاله بودند. بیشتر عصبی شده بودند. همان چمدان های سابق، همچنان می گشتند.باز هم رفتم پیش بچه های امور چمدان های گمشده. گفتم من نمی توانم از این سالن بیرون بروم. چه کنم، چه جوری یک مسوول پیدا کنم؟ سر درددل آنها باز شد که این اتفاق بارها تکرار شده تقصیر ما نیست تقصیر مدیریت است؛ همان مدیریتی که دست من به دامنش نمی رسید. دیدم همچنان در این مملکت هیچ کس تقصیری ندارد. همیشه تقصیر کس دیگری است؛ چون به هر کس مراجعه می کنی آن قدر برایت درددل می کند که از مراجعه پشیمان می شوی چون این تو هستی که باید به او کمک کنی، معلوم نیست چرا مسوولیت می پذیرند. در این مملکت هیچ کس هیچ تقصیری نمی پذیرد. هیچ کس توضیح نمی دهد. همه مظلوم اند. تقصیرها به کسان دیگر و خارج از آنها مربوط است.

باز هم از همان پله ها بالا رفتم. اگر روی پله آخر می ایستادم از زاویه یی عجیب می توانستم بخشی از اتاق خانم مدیر را ببینم.

یکی از پنجره ها باز بود. در همان زاویه قرار گرفتم. خانم مدیر داشت با تلفن حرف می زد. آنقدر برایش دست تکان دادم تا بالاخره متوجه من شد. به او اشاره کردم که بیاید. تلفنش را تمام کرد و آمد کنار همان پنجره باز. پرسیدم؛ چرا چمدان های ما نمی آید؟ چرا چمدان های چند پرواز قاطی شده؟ چرا شماره پروازها از تابلو پاک شده؟ ما باید چه کنیم؟ چرا… گفت درست می شود. گفتم الان یک ساعت و نیم است که منتظریم. سرگردانیم. گفت دارم پیگیری می کنم. من که عصبی تر از همیشه بودم کوله پشتی ام روی دوشم سنگینی می کرد. گرمم شده بود. داد زدم، کار بدی کردم ولی داد زدم که کار شما پیگیری نیست. انجام دادن است. او قهر کرد و رفت. همه سالن از آن پایین مرا نگاه می کردند.

از عصبیت صدایم گرفته بود. در همین نوشته از آن خانم مدیر به خاطر فریادم معذرت می خواهم و امیدوارم که او هم به خاطر بی نظمی و اغتشاش و تلف کردن وقت مسافر و به هم ریختن اعصاب مسافران و مستقبلین در دلش از ما معذرت بخواهد و نگوید مقصر اصلی مسوولان او هستند. می توانست از بلندگوها اعلام کند چه مشکلی پیش آمده و مردم را به آرامش دعوت کند و عذر بخواهد، مثل خلبان هواپیما که عذر خواست، اما بسیاری از مسوولان ما نمی خواهند اعتراف کنند که در دستگاه آنها اشکالی هست. سعی می کنند اشکالات را مخفی کنند و یادشان می رود که مردم دچار همان اشکالات هستند و اشکالات را می بینند و عذاب می کشند. مثل همین خانم مدیره که از ما فرار می کرد و نمی آمد به ما بگوید چه اشکالی به وجود آمده، فقط پیگیری می کرد. آمدم پایین هیچ چیز تغییری نکرده بود فقط فضا متشنج تر شده بود. مسافران عصبی به جان هم افتاده بودند با هم دعوا می کردند، بگو مگو می کردند و زمان می گذشت.

بالاخره گشایشی شد چمدان های دیگر هم آمدند. هجوم مسافران گسترده شد. هر که قوی تر بود، جلوتر بود. حوصله هجوم نداشتم. صبر کردم تا دور نوار نقاله خلوت شد. من مانده بودم و چند تا پیر زن. چمدان هایم را دیدم، برشان داشتم. در سالن گشتم و یک چرخ دستی پیدا کردم. دنبال مسافران رفتم که از سالن خارج شوم. پشت دستگاه اشعه X غلغله بود. باید همه چیز از این دستگاه رد می شد، کنترل می شد، صف بود. طبق معمول، عده یی خارج از صف بودند و حمله می کردند. چرخ های چرخ دستی ها روی پاهای مسافران می رفت، فضا پر از هجوم بود. آن طرف اشعه X چمدان ها به هم فشار می آوردند. پر از دست بود که دسته چمدانی را بگیرد. دست ها همدیگر را کنار می زدند. چمدان ها به هم گیر می کردند. تلنبار می شدند. پای ما را له می کردند تا بالاخره چمدان ها را برداشتم و کوله پشتی و لپ تاپم را نجات دادم و با چرخ دستی یی که مرتب به یک طرف می کشید و رام نبود رفتم بیرون. صف بود. طولانی بود. لای مستقبلین بود. لای ماچ و بوسه های خسته و خواب آلود بود. خانمی که می خواست از مسافران اش فیلم بگیرد با دوربین روشن از همه فیلم می گرفت. مرا کشف کرد. مسافرش را رها کرده بود. از لای جمعیت از من چیزهایی می پرسید که در فیلمش ضبط شود. من سعی می کردم حالم بد نباشد. سعی می کردم لبخند بزنم. چرخم را چند بار به پشت پای مسافر جلویی زدم. از او چند بار معذرت خواستم. چرخ پشتی به پاهای من خورد، زانوهایم خم شد… تا به بیرون برسم. تا به هوای آزاد برسم که دیگر روشن شده بود چند تا عکس یادگاری هم گرفتم. با همان لبخندهای زورکی که از من می خواستند.

حالا دیگر بیرون هستم. هوای خنک کمی آرامم می کند. ساعت شش و نیم است. یک شماره از باجه تاکسی سرویس گرفتم. رفتم در نوبت تاکسی ایستادم. مدتی گذشت دیدم صف تکان نمی خورد. از جلویی پرسیدم شما هم منتظر تاکسی هستید؟ خندید و گفت بله ولی تاکسی یی وجود ندارد. تازه متوجه شدم که صف هست ولی تاکسی نیست، برگشتم به باجه یی که از آن شماره گرفته بودم. گفتم شما که تاکسی ندارید. گفتند خواهد آمد… و هر دوشان آمدند بیرون و با من عکس یادگاری گرفتند. من نمی دانستم چه کنم. پرسیدم چقدر باید صبر کنم. یکی شان گفت؛ شما همین جا بایست، یک کاریش می کنم. ایستادم … یکی از همکاران شان آمد، آدم باحال و لوطی مسلکی بود. مرا شناخت، حال و احوال کرد و گفت منتظر تاکسی هستی؟ گفتم بله. گفت از همین جا تکان نخور یک کاریش می کنم و رفت. من همانجا ایستاده بودم و تکان نمی خوردم. و مسافران با چرخ دستی هاشان دنبال تاکسی بودند. سرگردان بودند، یک تاکسی آمد. همه ریختند سرش. من تکان نخوردم. راننده همه را کنار زد و گفت رزرو است… و رفت. من همان جا ایستاده بودم و تکان نمی خوردم. کنار یک ستون بودم. به آن تکیه دادم. جوانی از پشت ستون آهسته مرا صدا زد مثل اینکه بخواهد جنس قاچاقی را رد کند. آهسته سلام علیک کرد و پرسید مسیرتان کجاست؟

گفتم هفت تیر. فکر کردم مسافرکش شخصی است و می خواهد با من چانه بزند. در همین لحظه همان مرد لوطی مسلکً باحال سر رسید و به جوان گفت مرا برساند و خداحافظی کرد و رفت. همه می دویدند ولی کاری انجام نمی شد. جوان تغییر حالت داد و گفت؛ می خواستم بروم خانه چون بیست و چهار ساعت است که نخوابیده ام… گفتم سر راه شما را هم برسانم. بالاخره عیدی ما را هم می دهید، فهمیدم باید بیشتر از نرخ مصوب تاکسی بدهم. نرخ مصوب دوازده هزار تومان است. اما در شرایط عادی. نه مثل الان که تاکسی نیست. آهسته گفت برگرد داخل سالن. سوار آسانسور شو. چمدان هایت را ببر طبقه بالا. من آنجا می بینمت. اینجا نمی توانم سوارت کنم. تاکسی را آن پشت پارک کرده ام. رفتم داخل. پشت آسانسور یک صف طولانی بود. دختر جوانی با مادر و برادرش آمدند جلو. سلام و علیک کردند. برادرش از ما عکس گرفت. بعد خودش کنار من ایستاد و دوربینش را داد به خواهرش و او عکس گرفت. دختر تعریف کرد که بازیگر است. چند تا کار تلویزیونی دارد. ولی چون در دنیای بازیگری همه چیز با پارتی بازی پیش می رود، بازیگری را رها کرده است. صف پیش نمی رفت، می گفتند آسانسور خراب است. بالاخره در آسانسور باز شد عده یی را بلعید و در بسته شد. حساب کردم تا نوبت من شود حداقل نیم ساعتی طول می کشد. دختر همچنان از روابط ناعادلانه بازیگری می گفت. برادرش عکس می گرفت و مادرش با مهربانی لبخند می زد و صف تکان نمی خورد. راننده جوان آهسته آمد کنار من و در گوشی گفت؛ چمدان ها را از پله ها بیار بالا. من بالا پارک کرده ام… خودش کمک کرد و با هم چمدان ها را بردیم بالا.

هر دو هن وهن می زدیم. کلی پله بود… بالاخره سوار شدیم و راه افتادیم. گفت شما را قاچاقی سوار کردم. برای همین تاکسی را آوردم طبقه بالا. خوب به سلامتی در رفتیم. خب حال شما چطوره؟ کمی که دورتر شدیم برای من یک چای نبات ریخت. گفت استکانش را تازه شسته است.

او هم درد دل می کرد… که این تاکسی ها ۲۳ میلیون تومان است. با یکی شریک شده و خریده اند. ۲۴ ساعت او کار می کند و ۲۴ ساعت شریکش. یک سی دی را در دستگاه پخش گذاشت. خواننده یی شروع کرد به خواندن. خندید و گفت؛ آنقدر که برای این خواننده خدابیامرزی فرستاده برای پدرش نفرستاده. گفت در فرودگاه نمی توانیم از این آهنگ ها گوش بدهیم. چون از اتومبیل های انتظامات ما را شنود می کنند. یک در میان سر من منت می گذاشت که نمی خواسته مسافر بزند اما مرا می رساند… گفت راستی بنزین هم شد لیتری ۴۰۰ تومان. ولی جلوی پمپ بنزین ها وانتی ها ایستاده اند و داد می زنند مرگ بر گرانفروش و با کوپن هاشان بنزین را لیتری ۳۵۰ می فروشند و اگر چانه بزنی ۳۰۰ هم می دهند… گفتم نمی دانم منظورشان شرکت نفت است یا خودشان، چون خودشان هم بنزین صد تومانی را به سه برابر قیمت می فروشند. قبلاً خیلی چیزها قاچاق بود، حالا تاکسی فرودگاه و بنزین هم به آنها اضافه شده.

ادامه داد… شب های برفی اوضاع ناجور بود. برای یک تریپ ۱۵۰ هزار تومان هم می گرفتند. منظورش تاکسی های فرودگاه بود. پشت چراغ قرمزها که می ایستاد تقریباً خوابش می برد. من به او می گفتم چراغ سبز شده و او به کندی راه می افتاد. مواظب بود تصادف نکند. مرتب از او سوال های صدمن یک غاز می کردم که بیدار بماند. بالاخره بیدار ماند و من رسیدم به در خانه ام.

از فرودگاه امام تا خانه ام دقیقاً یک ساعت و ۳۵ دقیقه طول کشید. دو ساعت ونیم هواپیما تاخیر داشت، دو ساعت تحویل چمدان ها تاخیر داشتند و یک ساعت و نیم هم ترافیک. اگر هواپیما تاخیر نداشت شاید زمان خلوت تری به فرودگاه می رسیدیم و چمدان ها قاطی نمی شد و اگر چمدان ها قاطی نمی شد شاید ساعت خلوت تری در شهر بودیم و دچار ترافیک نمی شدیم. قدیمی ها می گفتند «اگر را کاشتیم خیار هم درنیامد.»

جواب این بی نظمی ها و شش ساعت تاخیر را چه کسی باید بدهد. شش ساعت تاخیر ضرب در تعداد مسافران و مستقبلان رقم کمی نیست.

اینها گلایه های من ایرانی است، نمی دانم خارجی های همسفر من چه خاطراتی را با خودشان سوغات می برند.

منبع (+)