دیروز دچار سندرم عصر جمعه شده بودم.  نمی­دونم چرا اما بدجوری دلم گرفته بود.  با یکی از دوستام که خیلی دوستش دارم و یک جورایی سنگ صبور منه ایمیل بازی می­کردیم و اون دوستم داشت منو دلداری می­داد. می­گفت ناراحت نباش تو که از اوضاع احوال دیگران خبر نداری، بقیه هم مثل تو هستند.  تو خیلی مزیت­ها داری که دیگران آرزوی داشتنشو دارند.  فوق لیسانس یک دانشگاه دولتی هستی.  یک کار خیلی خوب داری که همه آرزوی بودن در جای تو رو دارند.  پدر و مادر خیلی خوبی داری که همیشه همراهت هستند، سالمی، باهوشی.... خلاصه کلی دلداریم می­داد که ناشکری نکنم و راضی باشم و ....  نمی­دونم چرا، بی هیچ دلیلی دیشب حالم خیلی بد بود، خوابم نمی­برد، کلی فکر کردم به گذشته و حال و آینده­ام....

امروز صبح که داشتم می­رفتم سر کار، در راه یک خانم چادری میانسال با حالتی مضطرب دست بلند کردند که سوارشون کنم.  در ساعتی که من می­رم بیرون (حوالی 6 صبح) و در این مسیر معمولاً مسافر نیست.  بازم نمی­دونم چرا، اما ایستادم و اون خانم را سوار کردم.  خیلی تشکر کردند و پرسیدند شما مستقیم می­رید؟ در فاصله 150 متری ما یک چهار راه بود گفتم نه. می­پیچم راست. شما کجا می­خواین برید؟ گفتند: مترو، می­تونین منو متروی میرداماد برسونین؟ یک لحظه پیش خودم فکر کردم که اشکالی نداره من که وقت دارم این بنده خدا رو می­رسونم مترو میرداماد.  گفتم: بله.  اولین جمله­هاشون این بود که: معمولاً صبح­های خیلی خیلی زود از خانه بیرون می­آیند.  امروز مجبور بودند بمونند و یک بچه مدرسه­ای را راه بندازند.  البته بچه خودم نیست. نوه­ام است.  گفتم: ماشاا... اصلاً بهتون نمی­آد نوه داشته باشید. و واقعاً هم بهشون نمی­آمد.  گفتند: آره دیگه، پدر بچه که گذاشته رفته! مادرش هم دیشب رفته مهمونی تا دیر وقت.  بعد هم زنگ زده که شب نمی­یاد خونه، خودم یک کاری برای بچه­اش بکنم! (براتون همچین وضعی قابل تصوره؟!) من هم تا بمونم و این بچه دبستانی را راهی کنم دیر شد.  الان باید برم تا ساعت 7 شیفتم را تحویل بگیرم.  پرسیدم تو کار خدمات درمانی هستین.  گفتند: نه. در یک موسسه خیریه کار می­کنم.  کار ما نگهداری از کودکان بی­سرپرست و یتیم است.  من باید ساعت 7 میدان خراسان باشم تا شیفت را تحویل بگیرم و توضیح دادند که معمولاً هر روز بیش از دو ساعت در راه هستند تا از اینجا برسند به میدان خراسان. و باید حداقل سه چهار بار ماشین و اتوبوس عوض کنند تا برسند.  پیش خودم گفتم: خوب هما خانم ناشکری کردی؟ خوب گوش کن.  روزی حداقل دو ساعت و در این شلوغی تهران و بدون وسیله نقلیه شخصی.  همیشه ناراحتی که چرا محل کارت کرجه و هر روز چهار ساعت وقتت تو راه تلف می­شه و خسته می­شی! اون هم از رفت و آمد با سرویس!! خوب گوش کن!  نمی­دانم چرا. احساس می­کردم که این خانم را که قاعدتاً نباید در این ساعت روز در مسیر من باشند خدا فرستاده که یک گوشزد بهم بکنه.  در تمام مسیر تا میرداماد خانم داشتند از محل کارشون می­گفتند.  می­گفتند: نمی­دونی چه بچه­هایی برای ما می­آورند.  آدم دلش کباب می­شه.  ما تمام فکر و ذهنمون با این بچه هاست.  (به نظرم این کارها برای افراد داوطلب که داوطلبانه و ساعات محدودی را کار می­کنند خیلی راحت تره تا برای کسی که شغلش این باشه.  واقعاً به عنوان شغل، خیلی وحشتناکه).  گفتند که یک دختر چهارده ساله تازه برامون آوردند که آنقدر کتک خورده و رنج کشیده که دقیقاً مثل اسکلت شده.  هر کار می­کنیم از ترسی که داره نمی­تونه روی تخت بخوابه.  همیشه وحشتزده می­ره زیر تخت و تمام تلاش­های ما برای آرام کردنش بی­فایده است.  یا یک پسر 6-7 ساله داریم که امسال باید بره کلاس اول.  مادرش وقتی دو ساله بوده فوت کرده. پدرش مجدد ازدواج کرده (اینجاهاش بیشتر حواسم به این بود که مسیر را پیدا کنم، چون مسیر همیشگیم نبود، درست نفهمیدم چی شد) حالا پدرش هم رفته یا فوت کرده(؟) نامادریش هم ولش کرده.  کلی این بچه بیچاره را اذیت و آزار کرده­اند و روی پیشونی یک بچه کوچولو که تازه می­خواد بره مدرسه داغ گذاشتند.  حالم داشت بد می­شد.  به خودم گفتم: خوب گوش دادی؟ خجالت کشیدی؟! از درد بی­دردی می­نالی؟! تا حالا فکر کردی گناه این بچه­ها که تو یک قدمی­ات، تو همین شهر، چنین زندگی فلاکت­باری دارند، چیه؟  حالا قدر زندگی خوب، پدر و مادر و خانواده خوب و کار خوب خودتو دونستی؟  جالب این بود که من باید حوالی ده دقیقه به هفت سوار سرویس بشوم، و مجبور بودم دوباره از مترو دور بزنم بیام طرف اتوبان نیایش.  ساعت را که نگاه کردم. گفتم عمراً بتونم بموقع برسم به سرویس.  مجبورم خودم تا کرج برم.  بعد گفتم که اشکال نداره یک امتحان بکن و برام جالب بود که در کمال ناباوری بموقع رسیدم به سرویس و سرویسمون با تأخیر آمد! بر خلاف همیشه که معمولاً روزهای شنبه زودتر از بقیه روزها می­آد! 

نتیجه­گیری اخلاقی: آدم باید قدر نعمت­هایی را که داره بدونه و ناشکری نکنه  اگه از وضعیتی ناراحته نباید یک دفعه از قانون همه یا هیچ استفاده کنه!  و باید سعی کنه که با توکل و با برنامه­ریزی و هدفگذاری صحیح کارهاشو راه بندازه و راضی باشه