بهار.....

حریر نازک ابرها از حجله کهکشان بر­افتاده است.  آن بالا آسمان، یار سیمین برِ خویش در بر گرفته و مهتاب مغرورانه چنان بر زمین نور­افشانی می­کند که چراغِ برقهای کنار جاده از شرم رنگ می­بازند و جاده تنها و بی عبور هیچ عابر رهگذری در انتظار سحرگاهان لحظه شماری می­کند.  جیرجیرکها باز هم از لانه­های خود به درآمده و می­خوانند. میان علفها و گلهای خودرو، گه گاه کورسویی چشمک می­زند تا تو بدانی شبتابها هم خندانند.  مرغکان همسایه مدتی­ست به خواب ناز رفته­اند تا قبل از سپیده­دم برخیزند و باز غوغایشان فضا را آکنده کند.  قاصدکها تمام نامه­های عاشقان را به معشوقان چشم به راه، رسانیده­ و اینک خسته و خوشحال به خواب ناز رفته­اند.  صدای نغمه رود کوچکی که کمی پایین تر از اینجا که من ایستاده ام طنین انداز است.  نسیم خنکی گونه هایم را نوازش می دهد و من خون سرخی که بر رخم می دود را زیر پوستم احساس می کنم.  باد گوشه پیراهنم را همچون بچه گربه بازیگوشی به بازی گرفته و می­کشد.  اما چشمان من همچنان افقها را نظاره گر است.

 اردتمند - ولی پور