از قبل محلشان را شناسایی کرده بودیم . داخل یک خانه متروکه .داخل خانه مردم حتی اگر کسی در ان ساکن نبود که نمی شد رفت . تازه اگر هم بودند اجازه نمی دانند . دیدیم بهترین راه دسترسی از پشت بام است . ولی خیلی پایین تر از لبه بام بود دستمان نمی رسید . مخمان را کار انداختیم و به این نتیجه رسیدیم که یکی آویزان شود و یکی دیگر پای او را بگیریم تا نیفتد و دستش به لانه برسد . دو تا جوجه کبوتر نصیبمان شد . الان که فکرش را می کنم می بینم این شجاعت دوران نوجونی ما از حد گذشته بود. پایش را محکم گرفته بودم و او با کله آویزان شده بود از پشت بام تا دستش به لانه کبوتران برسد . او الان دیگر نیست بیست سال پیش در یک تصادف هنگامیکه از کرمان محل تحصیلش دانشگاه کرمان برمیگشت تصادف کرد و کشته شد.سن که بالاتر میرود شجاعت کمتر می شود و عقلانیت یا بهتر بگویم محافظه کاری جایش را می گیرد . در محیط کاری باید شرایطی را فراهم کنیم تا همیشه فضا برای شجاعتها باز باشد . با آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه کار پیش نمی رود . همه به دنبال این باشند تا ریسکی نکنند . کس از آنها رنجیده نشود . با کسی بحث و جدل نکنند . در بیان عیوب و مشکلات معامله صورت بگیرد . تو عیبی از کار من نگیر من هم عیبهای کار تو را نمی گویم .یک محیط گل و بلبل . همه از هم راضی هستند و قربان صدقه هم میروند .در جلسه می نشینیم هر که هر چیزی می گوید می پذیریم . تا حس می کنیم کسی از حرفمان رنجیده می شود سریع عقب می نشینیم و سکوت می کنیم . نمی خواهیم با کسی درگیر شویم . چون کاری هم نمی کنیم و مسئولیتی را نمی پذیریم کسی هستیم که دیکته نا نوشته ایم و مسلما غلط هم نداریم . چون موضع نمی گیریم کسی نمی فهمد نظرمان چیست . هر لحظه می توانیم شکل جمع شویم .اینگونه سازمان می شود یک سازمان بیروح و بی تحرک . سازمان پر می شود از کسانی که فقط نشسته اند تا کسی کاری کند و آنها اشکالی بیابند و انتقاد کنند . آنهایی که می خواهند کار کنند می شوند اقلیت و همه می شوند منتقد. …جرات و جسارت از سازمان رخت بر می بندد و سازمان به پیری زود رس دچار می شود . کسی ایده نو نمی دهد . چالش فکری راه نمی اندازد . بحث نمی کند و…. چون آماج حمله منتقدین قرار می گیرد … و سازمان بیمار می شود. پیر و بیمار !
این مقاله عمیق و جالب که حال و روز بسیاری از موسسات و ادارات فعلی ماست رو از سایت خاطرات یک مدیر (
+)گذاشتم .