به همین زودی یک ماه گذشت و ما بدون اینکه دعوامون بشه، یک ماه رو سپری کردیم!!!

دیروز تو خونه بیکار بودم، داشتم اوضاع احوالمون رو مرور می‌کردم.  دلم گرفته.  می‌ترسم.  هنوز باورم نمی‌شه که متاهل شدم و باید کلی مسئولیت جدید بپذیرم.  باید وارد یک خانواده جدید بشم. می‌ترسم.  خیلی می‌ترسم.  از دوری از خانواده‌ام، از اینکه آقای همسر باهام مهربون نباشه، از اینکه.... وای کلی فکر و خیال می‌کنم. نمی‌دونم چرا به جای اینکه خوشحال باشم نگرانم!!!

دلم بدجوری گرفته، این دفعه دیگه با چنته هم باز نمی‌شه!