داره برف می­آد.  ریز و تند.

روز جمعه ما تا دیر وقت مهمون بودیم.  برای ما که عادت به مهمونی رفتن و دیر وقت برگشتن نداریم، خیلی سخت بود ساعت یک نصفه شب برگشتن.  دیدم عمراً بتونم با این خستگی فردا برم سرکار.  این بود که موبایل و تلفن­هامو قطع کردم و شنبه رو به خودم مرخصی دادم.  ساعت نزدیکی­های 10 صبح بود که بیدار شدم و دیدم کلی اس ام اس دارم.  یکیش رئیس بخشمون بود که می­پرسید می­رم اداراه یا نه؟ زنگ زدم بهشون.  یک نیم ساعتی درباره برنامه راهبردی که باید در یکی دو هفته آینده تحویل وزیر بدهند و مواردی که باید در متن خلاصه و اسلایدها اصلاح میشد تبادل نظر کردیم.  من قول دادم که فردا حتماً می­آم اداره تا بقیه موارد رو هم بررسی و تکمیل کنیم.

صبح روز یکشنبه پدرم به من و برادرم گفتند که بچه ها زودتر برید که هوا برفیه و زمین­ها یخبندون.  از خونه که بیرون اومدیم دیدیم ای داد بیداد. چه برفی!  البته انگار نواحی ما کمتر اومده بود و انصافاً شهرداری منطقه یک خیلی خوب به همه خیابون­ها و حتی کوچه­ها رسیده بود و همه جا رو نمک پاشی کرده بود.  برادرم رو سر ظفر پیاده کردم که بره بیمارستانشون.  رخش رو تو اتوبان نیایش پشت ورودی صدا سیما پارک کردم و اومدم تو ایستگاه اتوبوس منتظر سرویس. دو تا از همکارام هم قبل از من رسیده بودند.  هی بهم گفتیم: امان از این کارمندای وظیفه شناس که وسط برف و بوران هم دل از اداره نمی­کنند.  خدایی اگه من دیروز رو مرخصی نگرفته بودم تو همچین هوایی از خونه بیرون نمی­اومدم.  بیفتم زمین یک پام بشکنه، 400 هزار تومن خرج داره.  یک ماه زمینگیری داره تازه دیگه اون پا برام پا نمیشه!!! باید 4-5 بار هی بشکنند جا بندازند!

سرویسمون سر موقع اومد.  ولی چشمتون روز بد نبینه. هرچی به سمت غرب میرفتیم، اوضاع بدتر میشد.  به اتوبان یادگار که رسیدیم، سرویس لیز می­خورد و نزدیک بود بزنیم به گارد ریل کنار اتوبان.  زدیم کنار که زنجیر چرخ ببندند.  ماشین­های دیگه هم همین وضعیت رو داشتند.  ترافیک شده بود عجیب.  بعد از یک ساعت ماشین­های آتش نشانی اومدند و مردم رو از تو برف در می­آوردند.  طفلک مامورای آتش­نشانی کارشون امداد به ماشین­هایی شده بود که بکس و باد می­کردند یا تو گل گیر کرده بودند.  پیشنهاد کردم زنگ بزنیم اداره بپرسیم ما چی کار کنیم؟ برگردیم؟ با توجه به قدمت 6-7 ساله من تو سرویس تهران، معمولاً پیشنهادهامو اجرا می­کنند.  زنگ زدیم . هیچ کس نبود جز نگهبان شب.  مدیر امور اداری موبایل نداره!!!!!!  موبایل رئیس نقلیه جواب نمی­داد (یعنی خطا در شبکه میداد).  معاون مالی اداری جدید اومدند کسی موبایلشون رو نداره.  خلاصه زنگ زدیم به مسئول دفتر رئیس موسسه. طفلک تو خونشون تلفن معاون مالی رو نداشت و گفت شما نگران نباشین من هر جور شده باهاشون تماس می­گیرم.  دوباره زنگ زدیم موسسه تلفن خونه مدیر امور اداری رو گرفتیم و گفتیم آقا برف اومده، بهمن اومده، ما تو برف گیر کردیم، جاده بسته شده، آذوقه نداریم! چی کار کنیم؟ ایشون هم گفتند خوب برگردین خونتون.  از معاون پژوهشی موسسه هم پرسیدند ایشون هم گفتند که تو این هوا، ریسک نکنین و برگردین خونتون.  تو این فاصله یکی از همکارامون با ماشینش رسید و دید که سرویس ایستاده اومد کمک.  اونها می­خواستند برند اداره خدمات ارزندشون رو ارائه کنند!!!!  4 تا از آقایونمون همراه ایشون رفتند که ماشینشون سنگین بشه و برند اداره!!  2 ساعت طول کشید و ما هنوز شاهد تلاش­های راننده سرویسمون برای بستن زنجیر چرخ بودیم.  زنجیر پاره بود.  فنر هم نداشت.  یک تیوپ رو با تیغ پاره کردند و زنجیر رو باهاش بستند.  برای همکارامون تو اون یکی ماشین اس ام اس زدم که هنوز در همون محلیم شما کجایین؟ گفتند که ما هم پشیمون شدیم از کوچه پس کوچه­ها برگشتیم.  به ما هم آدرس دادند که چه جوری برگردیم.  برگشتیم و من دوباره سوار رخش شدم و آروم و با احتیاط در حالیکه شیشه پشت و آینه بغل مملو از برف و بخار بود و هیچ جا دیده نمیشد برگشتم خونه.  هواشناسی اعلام کرده که دمای هوای تهران به منهای یازده درجه میرسه.  کرج هم گویا 40 سانت برف نشسته و حمل و نقل مختله.  خیلی­ها به خصوص تو اتوبان قزوین زنجان، زنجان، و جاده­های شمالی کشور تو برف گیر کرده بودند که نفربر­های ارتش به کمک نیروهای امدادی اومدند و مردم رو نجات دادند.