یک عالمه حرف برای گفتن دارم. اما دستم به نوشتن نمیره. نمی دونم کدومشو بنویسم. اینه که فعلا یک مطلبی رو که دو هفته پیش آماده کرده بودم. میگذارم.

کار یا خانه­داری؟!

امروز دومین روزیه که مرخصی گرفتم و تو خونه موندم.  داشتم به پدرم می­گفتم که این خانم­های خونه­دار هم زندگی راحتی دارند.  مجبور نیستند صبح کله سحر بیدار بشن، مثل بچه گربه­ها! یک چشموشون باز باشه یکیش بسته، تو خواب و بیداری کشون کشون برن سر کار!!

جوونتر که بودم یک جورایی بدجوری اعتقاد به برابری زن و مرد داشتم.  هیچ وقت قبول نمی­کردم که یک جایی به خاطر زن بودن با مانعی روبرو بشم.  و خداییش الان که به گذشته برمی­گردم می­بینم یک سری کارها رو با صرف انرژی زیاد فقط برای این انجام دادم که ثابت کنم خانم بودن ایجاد محدودیت نمی­کنه.  به خودم می­گفتم زمانی مادران مادران ما برای حق تحصیل مبارزه می­کردن، مادران ما برای حق کار، ما باید برای به دست آوردن یک سری امکانات دیگه تلاش کنیم تا دختران آینده ما زندگی راحت­تری داشته باشند! و واقعاً هم به این مساله اعتقاد داشتم.  کسی جرأت نداشت جلوی من به خانم­ها از گل بالاتر بگه، چون بلافاصله کل جلوبندیش پایین آورده می­شد (همه می­دونند که به نفعشون نیست با من کل بندازند! چون به هر حال و به خصوص اگه من رو موود بالام باشم، آخرالامر کم می­آرند!)

 

کم کم سن که بالا میره، تجربه این در اون در زدن که بالا میره، جسم که فرسوده می­شه، دیدگاه­ها هم تغییر می­کنه. یک مدته از خودم می­پرسم، واقعاً اگه من از نظر مالی تأمین بودم، بازم می­اومدم. سر کار؟!  بلافاصله از خودم خجالت می­کشم و به خودم نهیب می­زنم، کو اون اعتقادات؟ کو اون شعارهای قشنگه "زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست"؟ رسیدی به اونجا که ارتزاقت به نون کارمندیه دولت بسته شده؟!  مگه همیشه نمی­گفتی کار دولتی یک ابزاره برای خدمت کردن و خدمات رسانی.  جوری بیرون از موسسه، کار می­کنم که همیشه هر وقت خواستم، هر وقت دیدم به خاطر حفظش باید حقی رو ناحق کنم، بتونم ازش دل بکنم. چی شد؟!  سن که می­ره بالا اسیر روزمرگی می­شیم.  ریسک پذیریمون کم می­شه.  توان زمین خوردن و دوباره برخواستن، توان از نو شروع کردن رو از دست می­دیم! یک جورایی راحت طلب می­شیم. ترجیح می­دیم به جای تلاش بیشتر بشینیم و حاصل دسترنج گذشتمون رو بخوریم!

 

مدتیه دارم فکر می­کنم اگه از نظر مالی واقعاً تأمین بودم، بازم راضی می­شدم هر روز بیش از 12-14 ساعت بیرون از خونه باشم، با هزار جور آدم سر و کله بزنم.  اسیر جو کاری ادارات دولتی بشم که ملاک ارزش­گذاری آدم­ها توش، میزان پاچه خواریشون و توانایی (بهش میگن عرضه!!!!) برای بهره­برداری بیشتر از همه موقعیت­ها است.  همه زندگیم بشه دنبال وام و قسط و سهام عدالت و زمین دولتی و تعاونی مسکن و حق بیمه و هزار جور کوفت دیگه دویدن!!!  همه زندگیم بشه شمارش روزهای ماه به امید رسیدن سر برج و گرفتن حقوق و پر کردن هزار تا چاله چوله که طی ماه کندم و حالا باید پر بشن!

راستش اگه بخوام با خودم صادق باشم، با وجود همه اعتقاداتی که باهاشون زندگی کردم، به این نتیجه رسیدم که اگه واقعاً دغدغه مالی نداشتم، آگاهانه و با انتخاب خودم نمی­اومدم سر کار! ترجیح می­دادم تو خونم نشسته باشم، به امور داخلی خونه برسم، به خانواده­ام برسم، تفریح داشته باشم، و بگذارم دغدغه درآمد رو کس دیگه­ای داشته باشه که توانایی فیزیکیش بیشتر از من باشه!!!

به نظرم فرقه بین کسی که از اول خونه­دار بوده و کسی که آگاهانه انتخاب می­کنه خونه­دار باشه.

وقتی فکر می­کنم می­بینم با اون همه تلاش­های سال­های جوونیم، اونقدر تجربه و هنرهای مختلف دارم که به راحتی می­تونم تو خونم بنشینم و از تو خونه درآمد خوبی داشته باشم.  حتی می­تونم بشینم کتاب ترجمه کنم. یا کتاب بنویسم. این کاریه که به نظرم در شرایط فعلی کشور و لااقل در رشته صنایع غذایی انجام دادنش خیلی مفیدتر از رفتن سر کار و حروم کردن بودجه مملکته!!!

دلم می­خواد یک کاری از خودم داشته باشم.  لازم نباشه وقتم برای نامه نگاری­های بیحاصل اداری و رقصیدن به ساز مدیران demo و مدیرانی که خودشون هم نمی­دونند کجان و چی می­خوان تلف بشه. دلم می­خواد یک کار تولیدی داشته باشم که مال خودم باشه، خودم بدونم چی کار دارم می­کنم، کجام. چی کار می­کنم. از کار کردن بی­نتیجه برای دیگران خسته شدم.  زندگی که فقط رفتن و اومدن و شمردن روزها برای رسیدن سر برج نیست.

نمی­دونم باز ایده آلیست شدم؟!