فکر کنم جدی جدی یا آلزایمر گرفتم یا عاشقم. دیروز برای دومین روز متوالی کلید اتاق کارم رو یادم رفته بود ببرم. روز اول کلید یدکی رو از امور اداریمون گرفتیم. روز دوم دیگه روم نشد برم باز کلید بگیرم. گفتم الان میگن دختره گیجه!! این بود که مجبور شدم مثل آوارگان فلسطینی تو بخش سرگردون باشم. لب تاپ بخش رو گرفتم و تو اتاق شورا اسلایدهای لازم برای همایش حبوبات رو تهیه کردم.  باید تا حداکثر تا سه شنبه یک پوستر هم تهیه کنم.

راستی برای آلزایمر هنوز قرصی شربتی آمپولی کشف نشده؟!

پ.ن) ای داد! امروز قرار بود برم انستیتو. یک مقاله داریم که جواب داورهاش اومده از دو ماه قبل پیشه منه که تصحیحاتشو انجام بدم.  دیشب از حدود ساعت ۱ نصفه شب بیدار شدم و روش کار کردم امروز هم از صبح بدو بدو و با عجله وسط یک عالمه خرده کار الکی دیگه تو اداره روش کار می کردم. تا بیام راه بیفتم دیر شد. با سرعت خودمو رسوندم انستیتو که خیلی هم دیر نشه. وقتی رسیدم دیدم ای داد! یادم رفته نظر ارزیاب ها رو ببرم. خانم دکتر کلی شاکی شدند گفتند که مگه آدم عاشق باشه همچین چیزی یادش بره!!!!

من هم به همین نتیجه رسیدم. رسماْ هم تو موسسه اعلام کردم که بابا من عاشق شدم!!! ولی نمی دونم چرا هیچکی باور نکرد