تو خونه ما معمولاً انجام هر کاری که لازمه­اش شیرین مغزی و بی­خیال شدن چهار چوب­های سفت و سخت محدودیت سنی باشه از وظایف منه!

یکی از همکارهای بخش ماشین­ها روی ذرت طرح داشتند و هفته پیش بعد از تموم شدن طرحشون، به همه تو موسسه 6-7 تا بلال دادند که خوش باشند.  تو خونه، وقتی من با شور و شعف فراوان و البته در حالی­که با شیطنت دستهامو به هم می­مالیدم گفتم که: اگه گفتین ما امروز چی داریم؟....... بلال!! همه بی­اختیار خندیدند.  نمی­دونم چند ساله که ما بلال نخوردیم.  احتمالاً از وقتی از خونه آشیانمون دراومدیم.  بچه که بودیم تابستون­ها کلی بساط سور و سات تو حیاطمون داشتیم.  پدرم که از سر کار برمی­گشتند، همیشه بعد از ظهرها یک بهانه­ای برای دور هم جمع شدن و شادی کردن داشتیم، از خوردن هندونه و خربزه گرفته تا برشته کردن بلال و درست کردن پاپ کورن و .... ولی مدتها است دیگه کسی حال و حوصله این کارها رو نداره.   فعلاً که 3-4 روز این بلال­ها تو راه پله مونده بودند.  از ترس خراب شدن امشب در یک اقدام ضربتی تصمیم گرفتم فراوری­شون کنم.  احتمالاً این قدیمی­ها یک چیزی می­دونستن که بلال رو روی ذغال سرخ می­کردند.  ما که تو زندگی شبه آپارتمانی­مون دیدیم کی حال داره بره منتقل بیاره و ذغال بیاره و دود و دم راه بندازه و از این کارها.  بنابراین به اجاق گاز متوسل شدیم.  پدر و مادر گرامی که بهانه دارند که ما با این دندونهامون دیگه نمی­تونیم بلال بخوریم.  پدر گرامی هم با اعلام اینکه فعلاً برای من بلال ملاله! شب به خیر گفتند و رفتند بخوابند.  برادر کوچیکه هم پا شد رفت و گفت من که بلال نمی­خوام.  موندیم من و برادر بزرگه و 6-7 تا بلال.  یک ماهیتابه بزرگ آوردم و توش آب نمک درست کردم و مشغول شدیم.  نتیجه هم که معلومه چی شد.  خود بلال­ها که کال بودند.  سرشون سوخت، ته­شون هم خام موند!!  از آشپزخونه اومدم بیرون و نشستم روی مبل!! تصور کنین بلال خوردن روی مبل!! یادش بخیر قبلاً هم همیشه دور همدیگه تو حیاط و لب باغچه و دور حوض و روی صندلی­های تو حیاط بلال می­خوردیم، یا حین دویدن و شیطنت کردن.  حالا مجبور بودم نصفه شبی، تک و تنها، با یک بلال سفت و نیم سوخته، رو لبه مبل کلنجار برم!  بدجوری خام و کال و سوخته بود و خوردنش واقعاً چالشی اساسی به شمار می­رفت.  اما من از رو نرفتم و تا مولکول آخرش رو خوردم!!! کلی به ذخایر نشاسته خام و فیبرم اضافه شد.  بعدش هم مجبور شدم از ترس اینکه فردا دل درد نگیرم دو لیوان شربت عرق نعناع دو آتیشه!! هم روش بخورم.  اما دلم گرفته.  تو این مواقعه که آدم احساس می­کنه دوران خوب کودکیش گذشته و گذشته دیگه برنمی­گرده!  یادش به خیر انگار در کودکی خوراکی­ها هم مزه دیگه­ای داشتند.