دیر زمانی­ست که از آخرین بوسه قلم بر سرانگشتان من می گذرد و من هنوز در تلاطمی دیرین در جوش و خروش و همچنان نیلوفر دلتنگی بر هزار توی نهال آرزویت در تمنای پیچش. و تو ....

 

تو چون ماهی در آسمان شب تارم و هم چون ماهی در چشمه جانم؛ لیک دست من کوته و تو دوری از دست.

 

و من در این وادی خراب آباد دستان گرم تو را در جستجو تا ژاله های نشسته بر مسند مژگان را به لطف برچیند و  دل بی تمنای تو را در تمنا، تا دل سوختة بی تاب را آرام و قراری باشد.

 

در آن سوی پرچین چشمان تو طوفانیست که ساحل خستة دل ما را در هم می کوبد و می لرزاند.

 

کیست؟ کیست در تو آنکه مرا به خود می خواند؟

 

کیست؟ کیست در تو آنکه مرا در تو می جوید؟

 

کیست؟ کیست در تو آنکه مرا با خود می برد؟

 

کدامین دست سفالگر هنرمندی را می بایست ستود کز مشتی خاک، صنمی چونان تو برافراشت در خور ستایش که بر آن مه سیما همچنان خیره بماندم.

 

(ف و)