خداوندا؛

تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است ...

از آن زمان كه آدمي چنان تدبير در زمين پاي مي نهد سفر آغاز مي شود

سفر تا مقصد انسان.

سفر تا آنجا كه كالبد نام انسان بر فرزند آدم سنگيني نمي كند،

سفر تا آخر دشواري وظيفه ها،

سفر تا آخرين ايستگاه ايثار،

سفر تا آسمانه پاك و پر صداقت و عشق،

سفر تا مفهوم ايمان ...

و تنها آنان كه دوست داشتن نمي دانند از ادامه راه غافلند، كه سفر در اين راه

يعني تجسد وظيفه،

يعني توا ن تحمل تنهايي،

يعني توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شكوهناك فروتني.

يعني تاب آوردن درد

و كوه وار نستوه استوار ايستادن و راه را در غايت انسان، بريدن ... .

و به هيأت بلند آدمي، آدم تا انسان زيستن را ترجمه، تا

طبيبي باشم بر زخمها، نه آنكه خود تن پاره پاره وجدان را نمك سود كنم.

مي خواهم زندگي كنم تا معناي دل را بفهمم،

مي خواهم دوست بدارم و دوست داشته شوم.

براي همين، راست مي گويم،

مي خواهم مرهم درون باشم

و بالاترين سوگندم انسان باشد،

كه همانا انعكاس آفريدگار است... .