امروز خیلی عصبانی و مستأصل بودم.  از خودم تعجب می­کنم، تو یک موردهایی از کرگدن پوست کلفت­ترم و هیچ چی نمی­تونه ناراحتم کنه، تو یک موردهایی از بار شیشه، شکننده­ترم.

این روزها فشار کاریم خیلی زیاده.  نمی­دونم طبیعیه یا یک واکنش دفاعی روحی برای فراموشی وقایع ماه­های گذشته؟!  به هر حال تحت تنش کاری شدیدی هستم.  دو سه روز گذشته وسط کلی کار دیگه، وقت گذاشتم تا همراه یکی از همکارهای بخش، امکان ارتقاء برنامه نرم­افزاری دستگاه بافت سنجمون رو بررسی کنیم.  در کنار نامه نگاری­های معمول با شرکت مزخرف مکث بین­الملل، راه­های مختلف دیگه رو هم داریم امتحان می­کنیم.  بخش فنی مهندسی مشهد یک سالی هست که دستگاه بافت سنجشون رو راه­اندازی کردند.  ما از اونها خواستیم که کپی CD برنامه­شون رو برامون بفرستند امتحان کنیم ببینیم، با این قطعه­ای که به نام قفل سخت افزاری Dangle)) رو دستگاه نصبه، میشه برنامه اون­ها رو نصب کرد یا نه.  ما از ماه گذشته یک همکار جدید داریم که از مرکز مشهد به ستاد دعوت شدند تا رئیس بخش بشوند!! البته این قسمت آخرش هنوز رسماً اعلام نشده.  بگذریم ایشون زحمت کشیدند و در یکی از سفرهاشون به مشهد، یکCD  کپی شده آوردند و گفتند که این CD اصل است!! (انگار ما از پشت کوه اومدیم!!) و حتماً پسشون بدیم. چیزی نگفتیم.  دو سه روز هر کار کردیم که برنامه نصب بشه، نشد.  نمی­دونین چه مشقت­هایی کشیدیم.  اداره دولتی هم که شکر خدا مثل جهنم مسلمون­ها است.  یک روز قیفش نیست، یک روز قیرش نیست، یک روز مأمورش نیست،...  مجبور شدیم چندین بار سیستم کامپیوتری رو عوض کنیم، قطعات کامپیوترها رو از جمله هارد و جای ماوس و کارت تصویر و ... عوض کنیم تا ضمن حفظ برنامه قبلی با setting هاش که به جای win3.1/win95 به زور به خورد win98 داده شده بود، این برنامه جدید رو نصب بکنیم.  مسئول واحد سخت افزارمون نبودند، مسئول شبکه و نرم افزار اومدند و کلی باهاش سر و کله زدند، بعد زنگ زدند مسئول سخت افزارمون طفلک تازه هم رسیده بودند، خسته کوفته اومدند و ایشون هم کلی کلنجار رفتند، جواب نگرفتند و کاتالوگ­های دستگاه رو آوردیم و خلاصه بنده خدا! این خدمات فنی­هامون کلی زحمت کشیدند اما نشد که نشد، برنامه رو که اجرا می­کردی فقط یک صفحه Excel می­آورد!  دیروز عصر همکارم به اون آقای دکتری که از مشهد منتقل شدند، گفتند که این CD کار نمی­کنه.  ایشون هم در کمال خونسردی، بعد از سه روز که ما تو سر و کله خودمون زده بودیم فرمودند، بله بچه­های مشهد گفته بودند که یک CD دیگه هم داره، با یک سری راهنما!

 

جای ما بودین چه احساسی داشتین، وقتی می­فهمیدین همکارهای خودتون، سر کار گذاشتنتون و CD الکی و به درد نخور بهتون دادند؟!

-     ما که نفهمیدیم می­خواستند این دکتر بنده خدا رو تو ستاد ضایع کنند یا می­خواستند ما ها رو تو ستاد ضایع کنند، یا طبق معمول می­خواستند یک بار دیگه اثبات کنند که مشهدی­اند!!! (ببخشید من خودم مال همین ولایتم، هر چی بگم به خودم هم بر می­گرده!)

-     یکی نیست بگه: وقتی ازتون CDراه­اندازی دستگاه رو می­خوایم، منظورتون چیه که یک سی  دی الکی می­دین و می­گین CDهای دیگه هم داره؟!!! اگه واقعاً رندی نبوده و قصد اذیت کردند نداشتید نمی­شد اون­ها رو هم بفرستین! 

-      تو کل مرکز مشهد هم شکر خدا دو تا دونه CD خام پیدا نمی­شده که کپی برنامه رو روش  بزنند و نخواهند که CD ارسالی شون رو پس بگیرند. 

-     یکی نیست به این همکار جدید ما بگه، آقای دکتر! وقتی این پیغام رو بهتون دادند، نمی­شد زحمت بکشین، از اول بگید! حتماً باید ما 3 روز وقت بگذاریم، تو این جهنم، تو سر و کله خودمون بزنیم، بعد راحت و بی­خیال بفرمایید که به جز اینCDدیگه­ای هم هست!  وقت همکاراتون تو بخش هیچ ارزشی براتون نداره؟!

-     حیف اون همه کاری که ما برای این همکارهای مشهدی­مون انجام دادیم.  حیف اون همه خر کاری که ما فقط برای راه انداختن کارهاشون انجام میدیم که اگه بخوایم بندازیمشون تو سیکل اداری هیچ وقت انجام نمیشه!! بعد عمری ازشون یکCDنرم افزار خواستیم،CD سرکاری فرستادند! لابد فکر کردند ما الان قاه قاه به این بانمکی­شون می­خندیم!  خوبه اموال شخصی­شون نبوده، اموال مؤسسه است که می­خواستند یک کپی­شو بدهند! 

-     نمی­دونم حالا همکارهای خدمات فنی­مون چی فکر می­کنند؟! نمی­گن چه بخش مزخرف، شیر تو شیری!  اینها چه غلطی دارند می­کنند؟! 

-     از رئیس بخشمون که انتظاری نداریم، وقت ایشون نبوده که تلف شده! اعصاب ایشون نبوده که خرد شده، منافعشون هم که به خطر نیفتاده! پس برای چی باید براشون مهم باشه؟! 

-     از دیروز به شدت سردرد گرفتم.  یک سردرد وحشتناک که تا حالا تجربه­اش نکرده بودم. دیشب رسیدم خونه فقط تونستم یک دوش بگیرم و برم بخوابم.  بگذریم که از شدت سردرد تا صبح خوابم نبرد و ده دوازده بار بیدار شدم.  سردردم هنوز ادامه داره، و هر چی قرص می­خورم هم فایده نداره!  امروز از مرور دوباره ماجرا بی­اختیار اشک تو چشم­هام جمع میشد، درسته که کلیت ماجرا هیچ ربطی به من نداشت و من در هیچ کدوم از مراحل داد و ستد CDنقشی نداشتم، اما از درک ناگهانی این واقعیت که همکارهایی که من مثل خواهر و برادرهام دوستشون داشتم، چه قدر بدجنسند و چه کارها که در عالم همکاری نمی­کنند، چه سنگ اندازی­ها که نمی­کنند، از سادگی و خوش­بینی خودم و از بودن در این مجموعه بیزار می­شم. 

از وقتی اومدم تو این سیستم مرتب دشارژ می­شم.  شکر خدا منبعی برای شارژ شدن هم که نداریم.  مرتب باید خودم به خودم امیدواری بدم، و سعی کنم خوش بینانه با وقایع روبرو بشم و سعی کنم که مثل یک سایه تو سیستم باشم، آروم و دور از هیاهو سرم به کار خودم باشه (بگذریم که اینجا اگه به کسی کاری هم نداشته باشی، بهت کار دارند).  دارم احساس می­کنم، بیش از حد توانم دشارژ شدم!! احساس می­کنم، این سیستم فرسوده­ام کرده