نگاه تب دارم را از نگاه سرد و یخی تو می­دزدم و روی سنگفرش زیر پاهایت در بند می­کشم تا مبادا راز درونم را بر ملا سازد.

نفس سوزناکم را در سینه حبس می­کنم تا مبادا صدای تپشهای قلب عاشقم را بشنوی و من شرمگین گردم.

برای دستپاچگی­ام بهانه­ای می­تراشم به رنگ چشمهایت تا شاید خود را در آن ببینی و تو ...

و تو هر روز و هر لحظه بی­تفاوت از کنارم می­گذری بی­آنکه مرا میان این همه رنگ و جلا ببینی؛ بی­آنکه صدای سکوت مرا میان این همه هیاهو بشنوی.

حق با توست .... حق با توست ...

 

بی رنگی رنگی نیست تا دیده شود و سکوت صدایی نیست تا شنیده شود ....

 

تو را باید در آب و آینه جستجو کرد. تو را باید پای سجادة عشق، در قنوت نیاز، در شکوه آسمان و دریا، در غروبهای سرخ دلتنگی، در هزار توی گلبرگها و با پرواز پروانه­ها جستجو کرد. تو سوار بر قایق ابری در آسمان بیکران آبی؛ در کدامین ساحل کناره خواهی گرفت؟ نمی دانم ...

(فاطمه ولی پور)