دوش خیال روی جانان مرا بال و پری داده بود از جنس نیاز، تا دیگر بار کاسة شکستة خویش بر دست گرفته و بر آستان امنش به گدایی بنشینم و بی پروا زبان به تمنا بگشایم.

دوش من بودم و عطش عشق و چشمة ذلال رحمتش که هر چند از آن نوش کردم مرا ذره ای سیرابی نبود.

دوش من بودم و این دل بی­تاب که بر خانقاهش بی قراری می کرد و جان خسته ای که بر درگهش گه خاک بود و گه آب؛ تا در این میانه چه مقبول افتد نمی­دانم ... .

دوش من بودم و سکوتی سبز که چونان شمع، سیلاب اشک بر پهنای رخم روانه بود و هیچ ناوردی نداشت.

وانگاه که مژده رسید شب به انتهاست و آفتاب عالمتاب از باختر برخواهد تابید، بر مرآت خیره ماندم که این نه من بودم که پروانه ای سوخته بود.

(فاطمه ولی پور)