یادت هست آن شب بارانی

آرام بر بال خاطرم نشستی

در گوشة فکرم ولی

رازی بگفتی و زود پر کشیدی

پرسیدی در صدای آرام من،

نوای چیست؟

در نگاه مبهمم، رنگ کیست؟

چیست در آن افقهای دور

که از پشت دریچة شیشه ای

ساعتها بدان جا خیره می مانم؟

پرسیدی چیست امانتم در کوله بار قاصدکها؟

که هر بامدادان بر دوش باد می نشانم

یا زمزمه ای که در گوش نسیم

آهسته نجوا می کنم؟

چه رازیست در باران

که من تن خویش را

بی مهابا بدان می سپارم؟

چه می نگارم بر دل این کبوتران سپید

که بعد از آن

بر دستان ذلال رود می گذارم؟

پرسیدی چیست برایم در صلابت آن کوه؟

یا در پس آئینه

آنچه جستجو می کنم؟

چیست پشت دیوار سنگی سکوتم؟

که به هیچ سنگی فرو نمی ریزد...

خواستم با تو باز گویم

در صدای من آهنگ نوای توست

راز آن نگاه

شرم من و چشم گیرای توست

وندر آن افقها یا در قطرة باران

عشق پاک توست

خواستم با تو باز گویم

سیه نوشته های من است

که بر سرانگشتان رود

غزل می خواند و آهسته رقصان ست

در صلابت آن کوه، در پس آئینه

یا که پشت این سکوت

دلیل این همه، مرا بهانه فقط توست

یادت هست میان من و تو

باز اشک حجابی گشت

واژگان بر لب من خموش

و تو چون شبگرد تنهایی

که راه میخانه را می پیمود

گذر کردی از من

بی هیچ شعر و سرود

(فاطمه ولی پور)