برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

سرسپرده

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
يک عمر دور و تنها، تنها به جرم اين که
او سرسپرده می‌خواست، من دل سپرده بودم
يک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم
از بس که خويشتن را در خود فشرده بودم 
در آن هوای دلگير وقتی غروب می‌شد 
 گويی به جای خورشيد من زخم خورده بودم
وقتی غروب می‌شد وقتی غروب می‌شد
کاش آن غروب‌ها را از ياد برده بودم

(محمدعلی بهمنی) 

   + برای فردا ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۸
comment نظرات ()