جاده خالی، آسمان گرفته، دلم تنها و نگاهم منتظر.

یک روز گرم تابستانی، 4 تیر است. پایین پنجره را که نگاه می کنم گنجشکها زیر قطرات آب آبپاش چمن دوش می گیرند و سر به سر هم می­گذارند. صدای جیک جیک مستانه­شان به گوش می­رسد. باد انگار رد پایی را از جاده پاک کرد و شمیمی را با خود برد، به کجا؟ و برای کی؟ و برای چی؟ نمی دانم...

از پنجرة اتاق کارم دوردستها نمایان است. بالای سر آسمان پهناوری که تا چشم کار می­کند آبی است و آبی است و آبی؛ و این پایین ساختمانهای رنگارنگ، درختان کاج، شمشادها، چمن همیشه سبز و گلهای رز.

شیطنت پرنده­هایی که گاه و بیگاه در پیاده­رو و یا روی درختان به چشم می­خورد. پرواز
می کنند. آزادند و به هر کجا که بخواهند پر می کشند.

چقدر هوا گرم است و تن من تبدارتر از گرمای خورشید. کوره­ای آتشین در سینه زخمی­ام شعله­ور است که مرا می­سوزاند و می­سوازند و خاکستر می­کند.

(فاطمه ولی پور)