هر چند که می دونم مدتی است که پاییز از شهر ما رخت بربسته و رفته ولی به یاد آن فصل هزار رنگ و روزهای بارانی اش برای شما عزیزان مطلب ذیل را نوشتم امید که خوشتون بیاید.

«مدتی است شهر بوی پاییز می دهد، بوی خزان، بوی باران. آسمان باران رحمتش را بی­دریغ بر سر شهر الک می­کند و خاک تب­دار و تشنه آن را با ولع می­بلعد. گرد و غبار نشسته بر روی برگها، خیس شده و همراه قطرات به پایین می­چکند. برگهای زرد و نارنجی، کوچه، باغ و پیاده­روها را پوشانیده؛ باز آن درس ابتدایی به یادم می­آید؛ صدای خش خش برگها زیر پای عابران چه می­گوید؟

آسمان گه گاه می­غرد و باران آنقدر انگشت به شیشه می­زند تا پنجره را باز کرده و از هوای بیرون استنشاق کنم، ولی افسوس که نمی­توانم.

چقدر دلم می­خواهد زیر باران قدم بزنم و اجازه دهم روح و جسمم چون برگها، زیر باران خیس شود، دلم می­خواهد باران صورتم را بشوید آنچنان که دیگر نتوان قطرات اشک و قطرات باران را از هم تشخیص داد؛ ولی افسوس که نمی­توانم....

از پشت پنجره باران را تماشا می­کنم و به امید دیدن رنگین کمان، قطره­هایش را می­شمارم؛ ولی هر چه افق را جستجو می­کنم رنگی از آن را نمی­یابم.

در آخر به این نتیجه می­رسم که :

رنگین کمان مزد کسی است که تا آخرین قطره زیر باران بماند.

و من ناامید برمی گردم و دوباره بر روی صندلی همیشگی جا می گیرم.

   (فاطمه ولی پور)