وای بر من که نه تاب بار گران دوری از تو را دارم و نه تاب نگاه مهربان تو را.

وای بر من که نه تاب دل بی تمنای تو را دارم و نه تاب دل بی تاب خویش.

آتشی بر جان من است که هم چون شمع می بارم و هم چون پروانه می سوزم.

سوختة عشقم و تو از این سوختن بی خبر و من از این خود سوزی آباد.

تو آن دریایی، آن اقیانوس، گه آرام و گه پر تلاطم و من آن ساحل سیلی خورده.

تو آن کوهی، استوار و پا بر جا و من این زمین هموارم، چشم به اوج دوخته.

تو آن تکه ابری آبستن باران و من این کویر لم یزرع و تشنه.

تو آن خورشیدی و من ستاره ای کم نور، ستاره کجا با خورشید یکجا نشیند؟

مرا به تو نازیدن خوش­تر از نازیدن به هر آنچه بدان رنگ تعلق گیرد.

پس گوشة چشم لطف تو دوای خمار مستی من باشد و نگاه عاشق تو شراب جام هستی من.

(فاطمه ولی پور)