تقریباً هشت ساله که من و همکارها و دوستام در انستیتو قراره یک روز ناهار بریم بیرون! تو این مدت یک سری از انستیتو رفتند، یک سری هم بازنشست شدند و خلاصه از اون جمعی که داشتیم خیلی نمودند.  چهارشنبه هفته پیش بالاخره تصمیم گرفتیم که لااقل خودمون دو سه نفری بریم ناهار و این طلسم هشت ساله رو بشکنیم!   برای روز دوشنبه قرار گذشتیم.  من دوشنبه رو کامل مرخصی گرفته بودم.  صبح اول رفتم بانک ملی به یک حساب سیبا واریز کنم، فرم پر کردم و پول­هام رو شمردم و بعد از یک کم معطلی رسیدم جلوی باجه، اما متاسفانه یک رقم از شماره حساب کم بود!! پرسیدم میشه با اسم صاحب حساب سرچ کنین؟! می­دونستم که میشه. اما آقاهه گفت: نه!! نمیشه. و عملیات با شکست مواجه شد. حالا کی بتونم دوباره یک بانک ملی پیدا کنم که حساب سیبا داشته باشه

بعد رفتم ساختمون معاونت باغبانی تو خیابون ولیعصر.  پدر گرامی سال 62 در شرکت تعاونی وزارت کشاورزی سهم خریده بودند و دفترچه عضویت داشتند.  بعدها که کشاورزی و جهاد ادغام شد ظاهراً این تعاونی هم منحل شد، شایدم هم از قبلش منحل شده بود، نمی­دونم!  دفعه قبلی که رفتم سازمان دیدم یک آگهی شدید­الحن زده که هر کی از این دفترچه­ها داره ، سه ماه مهلت داره که روزهای یکشنبه و سه شنبه بیاد معاونت باغبانی سهامش رو بگیره!  ما هم خدمت پدر گرامی عرض کردیم و بعد از سال­ها دفترچه رو از وسط یک سری مدارک قدیمی پیدا کردند و دادند دست ما!  کلی هن هن کنان خودم رو رسوندم محل مورد نظر! گفتند که خانم روزهای یکشنبه و سه­شنبه تشریف بیارید! آه از نهادم برخواست!! یادم رفته بود امروز دوشنبه است!! باز هم عملیات با شکست مواجه شد!

دردسرتون ندم. روز دوشنبه هر کاری خواستم بکنم خراب شد! برنامه­ریزی کرده بودم دو سه تا کار دیگه هم بکنم (بعد یا قبل از ناهار) اما باز یک چیزی یادم رفته بود.  روز چهارشنبه قرار گذاشتیم که بریم ناهار و بعدش هم بریم نمایشگاه تجهیزات پزشکی و آزمایشگاهی.  و من این بخش بازید نمایشگاه رو کلاً فراموش کرده بود. اینه که کل برنامه­ریزیم دوباره به هم خورد! نمی­دونم چرا این چند وقته اصلاً حواس ندارم.  علامت پیری شدنه؟!

علی­رغم همه این حرف­ها، روز خوبی بود!! بعد سال­ها دوباره با هم رفتیم بیرون.  یک رستوران تازه تأسیس کنار انستیتو هست به اسم البیک (Albake).  تعجب نکنین فکر کنم امتیازش ماله عربستانه!! (بدبخت شدن یک ملت که شاخ و دم نداره!).  غذاش خوب بود (صرف نظر از عدم تطابق قیمت­ها با ابعاد محصول!).  راستی یک آهنگ عربی هم روی کارتون تام و جری پخش می­کردند!! نیم ساعتی صبر کردیم تا آماده شد و در این مدت کلی خاطره­های گذشته رو مرور کردیم.  بعد اومدیم نمایشگاه.