هر روز با یاد تو فال حافظ می گیرم و هر بار حافظ نوید وصل می دهد مرا.

تو خود حضور بی حضوری؛ با منی، در تاریکی، در روشنی، در آب و در آئینه؛ پای سجاده هر صبح و هر شام؛ تو با منی؛ بی آنکه خود از حضور خود بدانی؛ تو با منی.

هر روز از آفتابگردانهای قد برافراشته می خواهم که در قنوت عشق، از مهر یزدان تو را برایم طلب کنند؛ تو خود حضور بی حضوری؛ تو با منی؛ در چشمان من، در دستان من، در پاهای من، در قلب من و در یاد من؛ تو با منی.

هر روز گلبرگی از سمن و سنبل و نسرین به عشق تو در برگی از دفتر خاطراتم جا می گیرند تا روزان و شبان را شماره کنند. تو خود حضور بی حضوری؛ تو با منی؛ در بهاران، در تابستان، در خزان، در زمستان، در این خانه، در این شهر و در این دیار؛ تو خود حضور بی حضوری؛ تو با منی.

و من هر بار شعر حافظ را و قنوت آفتابگردانها را در هزار توی گلبرگ مریم پیچیده و در کوله بار قاصدکهای شهرم جا داده و به آغوش نسیم می سپارم تا ارمغان دیار تو کند.

باشد که حضور بی حضورت را حضوری باشی

                                                                                                              (فاطمه ولی پور)