خوب، احتمالاً متوجه یک تغییر جدید تو این وبلاگ شدین.  ورود یک نویسنده جدید.

دوستی دارم که قلم شیوایی دارند و بسیار زیبا می­نویسند.  من نوشته­هاشون رو خیلی دوست دارم.  غم و شادی و امید و توکل رو با هم داره!  و اگه صاحب قلم رو بشناسین و تضاد خارق­العاده تصورتون از نویسنده و نوشته­هاشون رو حس کنین، عاشق نوشته­ها می­شین.  این هفته من بهشون پیشنهاد دادم که اگه می­خواین براتون یک وبلاگ بسازم که نوشته­هاتون رو توش بگذارید تا بقیه هم بخونند (البته نوشته­هاشون رو توی روزنامه­ها و مجلات چاپ می­کنند).  ایشون هم گفتند که نمی­تونند هر روز بنویسند و وقت بگذارند و وبلاگشون رو آپ­دیت کنند.  من بهشون پیشنهاد کردم که اگه مایل باشند، نوشته­های زیباشون رو در وبلاگ من بگذارند و ایشون افتخار دادند و پذیرفتند.  بنابراین از این به بعد این وبلاگ یک جورهایی دو تا نویسنده داره...

پ.ن: نمی­دونم چرا اسم مجموعه نوشته­هاشون رو گذاشتند: "سیاه نوشته­های من!" به نظر من که بیشتر از سیاه، به رنگ سبزه و البته سفید یا شاید هم صورتی!                          احساس لطیف یک انسان برای پرکشیدن، به اوج رسیدن و نزدیک شدن به ذات اقدس باریتعالی نمی­تونه به رنگ سیاه باشه.