چراغ قرمز یعنی فرصت کوتاهی برای کاسبی.  تنها فرصتی که داری برای تأمین روزی امروزت، فاصله ثانیه­هاست تا سبز شدن دوباره چراغ.

فرقی نمی­کنه چی می­فروشی، یا اینکه این­هایی که می­فروشی به درد کسی می­خوره یا نه.  مهم اینه که بتونی بفروشی­شون! دسته­های گل زیبایی که وقتی ازت می­پرسند قیمتش چنده؟ می­گی: 6000 تومان! و بعد از کلی التماس و چونه­زدن به 2000 تومن هم می­فروشیشون و خوشحالی.  باید زرنگ باشی.  باید تو رقابت پیروز بشی.  باید مشتریت رو بشناسی.  باید ماشین­های مدل بالا و راننده­هایی رو که هم پولدار باشند و هم دلرحم با یک نگاه بشناسی.  وقتی برای تلف کردن و چونه زدن با اون­هایی که خریدار سرمایه­های اندکت نیستند، نداری.  باید تحمل کنی نگاه­های بی­روح و گاه خشن عابران و رانندگان رو.  باید تحمل کنی جواب­های خشن و بیرحمانه رانندگان کلافه از گرما و ترافیک کشنده رو.  باید تحمل کنی نگاه­های کنجکاو کودکان مرفهی رو که در ماشین­های آخرین مدلشون، بهت زل می­زنند.  باید تحمل کنی.  تو کودک کاری!!!

پ.ن: آدم واقعاً نمی­دونه وقتی یک کودک یا نوجوان پشت چراغ قرمز یا تو پیاده رو جلوت رو میگیره و با هزار التماس ازت می­خواد، ازش چیزی بخری که هیچ احتیاجی بهش نداری و قیمتی که می­گه 3-4 برابر قیمت واقعی اون جنسه، چی کار باید بکنه.  هزار جور فکر یکباره می­ریزه تو ذهنت.  نمی­دونی با این کار تشویقش کردی به ادامه اتخاذ همین شیوه و سوء استفاده از احساسات مردم و ...  نمی­دونی که واقعاً محتاجه و این تنها راه درآمدشه.  نمی­دونی اگه بهش جواب منفی بدی، چی می­شه!  فقط می­دونی که دل یک بچه و غرور یک نوجوان رو نباید بشکنی.  مستأصل می­مونی با یک چاقو و یک بسته جوراب که با هزار جور التماس به 4000 تومن بهت دادند، چی کار باید بکنی...