به خاطر می­آورم روزی را که پنج ساله شده بودم و می­خواستند گوش­هایم را سوراخ کنند. یکی از زن­های محل سوزن خیاطی را داغ کرد و نخ دولا را که در هم تابیده بود، از نرمۀ گوش گذراند. سپس نخ را گره زد تا سوراخ هم نیاید. با آن که از درد و ترس اشک می­ریختم اما در دل ذوق زده بودم.  یک جفت گوشواره یاقوت، به زودی، زیب گوش هایم می شد....

متن کامل این خاطره بسیار جالب از سرکار خانم مهرانگیز کار را می توانید اینجا بخوانید.