-     شنبه هفته قبل ساعت ۶ بعد از ظهر حوالی میدون ونک بودم که یک دفعه خدا هر چی پدیده جوی داشت ییهو! به صورت MP3ارائه کرد! چشمتون روز بد نبینه باد و بارون و رعد و برق و صاعقه (درست مثل تو کارتون­ها) و طوفان شن! و همه چی با هم.  این تند باد عجیب یک کشته هم تو خیابون نیاوران داشت به خاطر سقوط درخت. 

-     عجیبه.  با اینکه من اصلاً خرید کردن بلد نیستم، جنس هم نمی­شناسم و همیشه سرم کلاه می­ره، اما مردم فکر می­کنند من خیلی حالیمه!!!  معمولاً تا پشت ویترین مغازه­ای می­ایستم، یا می­خوام جنسی بخرم، کلی مشتری پیدا می­کنه!  شنبه رفتم یک مانتو کوتاه و نسبتاً جمع و جور خریدم (بر خلاف مانتوهای موجودم که همشون گشاد یا بلند و گشادند).  تا پرو کردم، دو سه تا خانم دیگه اومدند و ازم پرسیدند که این رو از کجا (کدوم ردیف لباس) برداشتم و قیمتش چقدره و جنسشو دست می­زدند!  چهارشنبه تو فروشگاه سپه تجریش، مورد مشورت ۴ نفر از خریداران قرار گرفتم!!(این جمله به درد اذیت کردن ویراستارها می­خوره!) یک آقای مسنی می­خواستند کیک عصرونه بخرند، دو سه تا نمونه آورده بودند از من!! بپرسند کدومشو بخرم؟! یک آقای مسن دیگه­ای می­خواستند بدونند اینی که خریدند ادویه است یا فلفل!! و میشه با زردچوبه قاطیش کرد یا نه!!!! اومدم جنس­هایی که خریده بودم بگذارم رو ریل جلوی صندوق­دار، یک دفعه خانم پشت سریم پریدند وسط و پرسیدند ببخشید اینها رو کجا داشت؟ گفتم مثلاً ردیف دوم، یک سری بررسی کردند که من چی خریدم، وسایلشونو ول کردند و رفتند دو تا مثل همون آوردند!  طفلکی­ها نمی­دونند بین این همه پیغمبر کی رو انتخاب کردند!

-     میشه برای بی­دست و پایی حدی گذاشت؟! شنبه که عرض شد اوضاع احوال جوی چه جوری بود.  من رخش رو نزدیک اتوبان نیایش پارک کرده بودم و با اتوبوس رفتم ولیعصر.  موقع برگشتن عرض شد که اوضاع احوال جوی چه طور بود.  بعد از نیم ساعت پناهندگی تو بازار ونک، یک کم که بارون کمتر شد اومدم که تاکسی بگیرم بیام سر نیایش.  حالا مگه تو این شرایط ماشین پیدا میشه؟!کلافه بودم و خسته و بارون می­اومد (اینها توجیه دیگه،متوجه این که!) راننده یک ماشینه گفت تجریش، اتوبان.  من هم پریدم بالا که از این مخمصه رهایی بیابم!  یک کم که رفتیم یک پانصد تومانی دادم و گفتم آقا من سر نیایش پیاده میشم.  یک دفعه آقاهه دادش دراومد که خانم! من که گفتم تجریش.  من هم با آرامش گفتم: اشکال نداره. شما کرایه تجریش رو بردارین.  با کلی جوش و خروش گفت: بحث این نیست.  من از اتوبان چمران می­رم.  باز من با آرامش زایدالوصفی عرض کردم اشکال نداره خوب تو اتوبان پیاده میشم! باز آقاهه با جوش و خروش گفت: خانم من نیایش نمیرم.  از اینجا نمیتونین برید چی کار می­خواین بکنین؟ باز بنده با آرامش عرض کردم.  اشکال نداره. شما فرمودین که تجریش میرید تقصیر خودم بود! آقاهه که انتظار داشت دعوا بشه و تعجب کرده بود که این چه قدر آرومه دیگه چیزی نگفت و کلی دلش برام سوخت! آخرش مجبور شدم سر پارک­وی پیاده بشم، دوباره تو اون همه باد و بارون و هوایی که الان دیگه تاریک هم شده بود، ماشین بگیرم همین مسیر رو برگردم!! خوبه حالا مسیر ونک تا پارک وی جزو حوزه استحفاظیمه و مثلاً همه جاشو بلدم! اگه یک مسیر ناآشنا بود چی کار می­خواستم بکنم!! به هر حال به سختی و مثل موش آب کشیده رسیدم خونه! و به همین مناسبت فرداش به خودم مرخصی دادم!!!

-     چهارشنبه مانتو تازه خریداری شده رو پوشیده بودم و تقریباً از دم در موسسه هر کی منو دید یک چیزی گفت.  تیپ جدید کلی با استقبال عمومی مواجه شده بود و همکارام می­گفتند کلی رفته رو قیمت موسسه!  رسم ما تو موسسه اینه که هر کی لباس یا کفش نو می­خره باید وسط اتاق ۳۶۰ درجه دور خودش بچرخه که از تمام زوایا بررسی بشه! (این مراسم معمولا با کلی شوخی خنده همراه!) دیگه اینقدر دور خودم چرخیدم سرم گیج می­رفت.  آقایون موسسه ما خیلی مودب و مبادی آدابند و معمولاً در این موارد چیزی نمی­گویند، اما آخرش یکی از آقایون دکترهای بخش که البته جای پدرمون هستند، گفتند که خانم فلانی این لباس امروزتون خیلی قشنگه! کم کم رنگشم روشن کنید!! گفتم: چشم آقای دکتر! انشاالله پروژه بعدی.

-          ساعت ۱۱ و ربع چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت رو به خاطر می­سپارم.  باید پذیرفت فاصله فاصله­ها را!

-         گاهی اوقات خدا کاری میکنه که با تمام وجود ایمان بیاری به خداییش! این هفته برای من یکی از این اوقات بود.

-     چهارشنبه این هفته گردهمایی سالانه موسسه بود.  امسال همه رئیس بخش­های مراکز رو دعوت کرده بودند. یکی دو ساله که فیلم جدید سازمان شده درآمد زایی!!! و البته تدوین برنامه­های راهبردی تحقیقات هم سوژه گل بازی (اینجوری می خونند Gel bazi!!جدیده! 

-     تو گردهمایی چهارشنبه اعلام کردند که یکی از همکارهای بخش زرقان که تازه از کانادا فارغ­التحصیل شدند در سال گذشته ۱۰ تا مقاله علمی پژوهشی چاپ کردند که ۶ تاش ISI بوده! همه غلاف کردند دیگه... فکر می­کنین این خانم دکتر ما الان بعد از یکسال برگشتن به ایران و رفتن به شهرستان چقدر حقوق می­گیرند؟ ماهی ۲۵۰۰۰۰ تومان، یعنی حقوقی که با مدرک فوق لیسانس و قبل از رفتنشون می­گرفتند.  چرا؟  کارشون در هزار توی امور اداری و کاغذبازی­هاش گیر کرده!! بعد می­گویند چرا فرار مغزها داریم!! (ببخشید یادم دفته بود که ما فرار مغزها نداریم!!!!)

-         باز امروز از این جلسات الکی درون بخشی داشتیم که بیشتر به بررسی گزارش ارائه شده در گردهمایی هفته قبل گذشت و بررسی سیاست جدید موسسه برای ارائه طرح­های سفارشی و درآمد زایی.  رئیس مؤسسمون یک نامه به بخش­ها نوشته بودند که می­خواهند برای هم­اندیشی با همکاران جلساتی رو به تفکیک با سه بخش ماشین­ها، آبیاری و صنایع غذایی برگزار کنند و خواسته بودند که بخش تاریخ پیشنهادیشو بگه.  به دنبال ماجرای Boss Storming  قبل از عید که جایگزین Brain Storming شده بود، همه شاکی بودند.  به خصوص که ریاست محترم دو نفر از اساتید دانشگاهی رو می­خواستند با خودشون بیارن که با واکنش­های خیلی متفاوتی مواجه شد.  من امروز در موضع اقلیت بودم.  به نظرم دیگه زیادی مثبت اندیش و پوست کلفت شدم!! و ماجراهای پیش پا افتاده رو جدی تلقی نمی­کنم.  اداره دولتی همینه دیگه.  هر چقدر هم که رنگ و لعاب داشته باشه باز اساسش همونه!!! باید پذیرفت.