در یکی از روزهای اردیبهشت، شادی و غم در کنار دریاچه­ای همدیگر را دیدند.  به هم سلام دادند و کنار آب­های آرام نشستند و گفتگو کردند.

شادی از زیبایی­های روی زمین سخن گفت، از شگفتی­های هر روزۀ زندگی در دل جنگل و در میان تپه­ها و از آوازی که سپیده­دمان و شامگاهان شنیده می­شود.

آنگاه غم سخن گفت و با هر آنچه شادی گفته بود موافقت کرد؛ زیرا غم جادوی آن لحظه و زیباییش را می­فهمید.  غم، هنگامی که از زیبایی ماه اردیبهشت در مرغزار و در میان تپه­های سخن می­گفت، بیانی شیوا داشت.

شادی و غم زمانی دراز سخن گفتند، و درباره هر آنچه که می­دانستند با هم تفاهم داشتند.

 

دو شکارچی در آن سوی دریاچه می­گذشتند.  هنگامی که به این سوی آب نگاه کردند، یکی از آنان گفت: « نمی­دانم آن دو نفر کیستند؟» دیگری پاسخ داد: «گفتی دو نفر؟ اما من فقط یک نفر را می­بینم.»

شکارچی اول گفت: «اما آن دو نفر آنجا هستند.» شکارچی دوم گفت: «من در آنجا فقط یک نفر را می­توانم ببینم، تصویری که در دریاچه افتاده نیز تصویر یک نفر است.»

شکارچی اول گفت: « نه، دو نفرند. تصویری که در آب راکد افتاده است از آن دو نفر است.»

اما مرد دوم تکرار کرد: « من تنها یک نفر را می­بینم.» و دیگری باز گفت: «اما من به وضوح دو نفر را می­بینم.»

تا به امروز هنوز یکی از شکارچی­ها می­گوید گه دیگری لوچ است و دو تا می­بیند؛ در حالی که آن دیگری می­گوید: «دوست من کمی کور است.»

از کتاب: عارفانه ها - گزیده آثار جبران خلیل جبران

ترجمه: مسیحا برزگر، انتشارات کتاب خورشید