به‌نام خدا

خدایا!

                                                           چرا تنبیه­ام می­کنی؟!

                        مگه من تو زندگی­ام چه گناهی کردم که مستوجب چنین عقوبتی­ام؟!

همیشه معتقد بودم که در این دنیا هر کی کار خوب بکنه، خوبی می­بینه و هر کی بدی بکنه، بالاخره یک روز نتیجه کارهای بدش رو می­بینه.

خدایا!

من چه بدی کردم؟! من که همیشه سعی می­کنم خوب باشم، پس چرا عاقبتش اینجوریه؟! اگه واقعاً تو این دنیا پاداش خوبی، خوبیه و پاداش بدی، بدی؛ بدا به حال من که پاداشم اینه!

خدایا!

           هستی؟!                 می­شنوی؟!

خدایا!

          چرا دیگه باهام مهربون نیستی؟!        می­دونی دیگه طاقت ندارم.  توانم تموم شده.  نمی­دونم اسمش رو چی می­گذارند؛ آزمایش،قضا، قدر، سرنوشت ...

اسمش هر چی که هست دیگه ازش خسته شدم.  همیشه این سئوال رو پرسیدم که اگه خدا از اول می­دونه بنده­هاش در هر زمانی چه کاری رو انجام خواهند داد و سرنوشتشون چیه، پس برای چی خلقشون کرده؟!  خلقشون کرده که تن به قضا و قدر و سرنوشت محتومشون بدهند؟ این جوری که هیچکی گناهی رو به عمد مرتکب نمی­شه، هر کاری می­کنه فقط خواست و اراده خداست.  از هر کی پرسیدم، خندید و گفت: بیخود فکرت رو مشغول نکن! بعد چند قرن هنوز جبریون و اختیاریون به نتیجه نرسیده­اند!

خدایا!

خودت شاهدی که تا حالا هر اتفاقی برام افتاده، ته دلم گفتم: اگه رضات در اینه، راضیم!  همیشه گفتم: اگه سرنوشت و خیر و صلاح من رو در این دیدی، راضیم.  اما این بار می­دونی که خسته­ام.  دیگه تاب و توان ندارم.  واقعاً خیر و صلاح من در اینه؟!

خدایا!

لطفاً باهام مهربون باش.  پس کی این آزمایش­ها تموم می­شه؟

خدایا!

خودت بهتر از هر کسی می­دونی، اینهایی که می­گم کفر نیست.  دوستت دارم.  نمی­خوام ناشکری کنم.  اما خسته شدم.  واقعاً درمونده­ام.  می­دونم تقصیر خودمه.  شدم عین این بچه­ها که مرتب در یک امتحان تجدید می­شوند.  آنقدر ازشون امتحان می­گیرند که بالاخره یاد بگیرند چطور در اون درس قبول بشوند.  خدایا! من خودم درسی رو که باید می­گرفتم، گرفتم! می­دونی که شونه­هام دیگه طاقت این بار رو نداره.  می­دونی کمرم که بعد چند سال داشت کم کم راست می­شد، طاقت یک بار دیگه، شکستن رو نداره.

خدایا! بهم رحم کن! خواهش می­کنم دوباره با این امتحان امتحانم نکن! خدایا! می­دونی که تحملش رو ندارم...

خدایا! کمکم کن...

صداقتم رو بگیر و به جاش بهم سیاست بده، ریا­کاری بده، دورویی بده.

حماقت بی­پایانم رو بگیر و به جاش بهم تدبیر بده.

دل رئوفم رو بگیر و به جاش یک دل بهم بده که از هر سنگی سخت­تر باشه.

محبت بی­حسابم رو به دیگران ازم بگیر و به جاش سنگدلی بده، بی­تفاوتی بده، بی­فکری بده.  یا هر چی که میشه تو این دنیا جایگزین محبت کرد و با کاربردش ضرر ندید!

خدایا!

زبان تلخ و صراحت بیانم رو با زبانی نرم و محبت­آمیز جایگزین کن.

خدایا!

این غرور لعنتی رو ازم بگیر، که هر چی می­کشم از این غروره! به جاش بهم تواضع بده، بهم توان دوست داشتن دیگران و توان اعتماد کردن به دیگران رو ببخش.

خدایا!

عزت نفسم رو به من ببخش، در مقابل اعتماد به نفسم رو ازم بگیر!! بهم نیاز اتکاء کردن و اعتماد کردن به دیگران رو ببخش.

خدایا!

نفس­هام رو ازم بگیر.  دم و بازدم­هایی که هر کدوم با افسوسی همراه باشند، به چه دردم می­خورند؟ خدایا! تا کی اسیر خاک بودن؟!

خدایا! کمکم کن بتونم،

خوشبینی­های بی­حد و مرزم رو با بدبینی؛ و بدبینی­های بی­انتهایم رو با خوشبینی جایگزین کنم.

امیدهام رو با ناامیدی؛ و نا­امیدی­هام رو با امید جایگزین کنم.

سادگی­هام رو با رنگ و نیرنگ؛ و نیرنگ­هام رو با سادگی جایگزین کنم.

خدایا!

          هستی؟!                 صدام رو می­شنوی؟!

نمی­خوام ناشکری کنم! ولی این بار دیگه طاقت ندارم.  خدایا نمی­دونم به عقوبت کدام گناه چنین سرنوشتی را برام می­پسندی.  خدایا! کمک کن زودتر این بار گناه رو بر زمین بگذارم و راحت بشم.  خدایا! همه شادی­هام توأم با غمه...

خدایا! کمکم کن بتونم،

غوغای درونم رو با آرامش؛ و آرامش مخربم رو با شور و غوغا جایگزین کنم.

توقعات بی­حد و بی­موردم رو از دیگران با گذشت و بخشش جایگزین کنم.

خدایا! کمکم کن بتوانم،

آنچه را که هستم به نمایش بگذارم و آنچه را به نمایش بگذارم، که هستم.

آنچه را که در دل دارم، به زبان بیاورم و آنچه را به زبان بیاورم که مکنونات قلبم باشد، نه اندیشه­ام! و کمکم کن بتوانم، تصمیم­های عاقلانه را با تصمیم­های عاشقانه؛ و تصمیم­های عاشقانه را با تدبیرهای عاقلانه جایگزین کنم.

خدایا!

 

می­دونی اگه دستم رو نگیری، این بار دیگه نمی­تونم، قد راست کنم.  می­دونی خسته­ام. می­دونی دلشکسته­ام، می­دونی سرگشته­ام... 

                                                     صدای این همه دعا، این همه زاری­هام رو می­شنوی؟!

خدایا! لطفاً بازم باهام مهربون باش. 

                                                      بهم توان پذیرفتن بده.  امکان بلند گریستن بده.

خدایا!                                             یک بار دیگه بهم فرصت بده.

خدایا! بهم رحم کن! خواهش می­کنم دوباره با این امتحان، امتحانم نکن.  خدایا! می­دونی دیگه تحملش رو ندارم...