نفس می زند موج
نفس می زند موج
 ساحل نمی گیردش دست
 پس می زند موج
 فغانی به فریاد رس می زند موج
من آن رانده مانده بی شکیبم
 که راهم به فریاد رس بسته
دست فغانم شکسته
 زمین زیر پایم تهی می کند جای
 زمان در کنارم عبث می زند موج
نه در من غزل می زند بال
 مه در دل هوس می زند موج
رها کن رها کن
 که این شعله خرد چندان نپاید
یکی برق سوزنده باید
 کزین تنگنا ره گشاید
 کران تا کران خار و خس می زند موج
گر این نغمه این دانه اشک
 درین خاک رویید و بالید و بشکفت
 پس از مرگ بلبل ببینید
چه خوش بوی گل در قفس می زند موج
(فریدون مشیری)