امروز صبح باید یک سر می­رفتم موسسه تغذیه، سلامت و توسعه(تو پست­های قبلیم درباره­اش گفتم). ساعت 10 صبح جلسه گذاشته بودند که گروه­بندی بکنند و یک آشنایی مقدماتی باشه. اولش منو برای یک جلسه روز یک­شنبه دعوت کرده بودند که با توجه به کلاسمون نمی­تونستم برم دوباره زنگ زدند و گفتند که لطفاَ برای روز چهارشنبه تشریف بیارین و گروه پیشنهادی ایمنی مواد غذایی است.  مجبور بودم این دفعه رو برم.  دیگه زشت بود اگه نمی­رفتم.  محل موسسه دو راهی یوسف آباد بود.  صبح پدرم منو رسوندن تجریش، با اتوبوس­های تجریش ولیعصر رفتم تا خیابان تخت طاووس.  مدت­ها بود سوار اتوبوس شرکت واحد نشده بودم.  کلی خاطرات اتوبوس سواری دوره دانشجویی برام تجدید شد.  یک خانم شهرستانی از اول مسیر تا موقع پیاده شدن من هی با خودشون حرف زدند و غر غر کردند. ظاهراَ رفته بودند در خونه یکی از فامیلهاشون و ايشون هم در رو روشون بسته بودند، راهشون نداده بودند. مرتب می­گفت این شیطان! قبلاُ این جوری نبود، از وقتی اومده تهرون، پولدار شده این جوری شده و .......... خلاصه هی غر زدند!

من به این نتیجه رسیدم که سگ­ها به­خصوص سگ­های گرگی خیلی به من حساسند!  هنوز چند ماه از پریدن و گاز گرفتن سگ­های پارکینگ نیایش نگذشته بود که روز چهارشنبه دوباره یک سگ بهم پرید! داشتم تو خیابان یوسف آباد دنبال کوچه دوم می­گشتم که تو پیاده­رو یک آقا پسر جوان که قلاده یک سگ گرگی درشت هیکل و سرحال دستشون بود جلوم سبز شدند.  اجازه دادند من رد بشم و من داشتم با کلی ترس و لرز از کنار ايشون و سگ سرحالشون رد می­شدم که یک دفعه سگه پرید بهم!!!!!!!  طفلک آقاهه با کلی کشمکش تلاش کرد که سگشو مهار کنه و کلی معذرت خواهی کرد اما چه فایده! قلب من تا ده دقیقه بعدش داشت تالاپ تولوپ می­کرد.  راست می­گن از هر چی بترسی سرت می­آد.

خانم دکتر شیخ الاسلام خیلی با انگیزه و با­شور و نشاط حرف زدند و البته کوله­بار تجربه پیشینشون هم پشتیبان کارهای امروزشونه.  خیلی ایده داشتند.  جالب بود که منو دیدند گفتند خانم من شما رو یک جایی دیدم.  گفتم کنگره تبریز.  گفتن آهان از وزارت کشاورزی بودین من دعوتتون کردم بیان موسسه ما. گفتم بله. و برام جالب بود که با این همه مشغله و آدم­های جور واجوری که هر روز می­بینند چه حافظه خوبی دارند.  اگه رشتتون كشاورزي، صنایع غذایی، تغذیه، پزشکی یا بهداشت محیطه یک سری به این موسسه بزنین.