مرا که با تو شادم پریشان مکن

بیا و سیل اشکم به دامان مکن

بیا به زخم عاشقان مرهم

دل مرا یکدم...

ز غم رها کن

من ای خدا به پای این پیمان

اگر ندادم جان...

مرا فنا کن

دمیده جان و دل شکسته

منم به پای تو نشسته

منم به ماتم جدایی

نشسته نا امید و خسته

شکسته این دل مرا

به من بگو چرا چرا

به سنگ غمها

ز دام حسرت کجا گریزم؟

که همچو مرغی، شکسته بالم

نمی توانم سخن نگویم

اگر بپرسد کسی ز حالم

فلک به سنگ کینه ها

شکسته قامت مرا

مگر چه کرده ام خدایا

شکسته سر، شکسته پا

ز یار آشنا جدا

کنون کجا روم خدایا 

بیا به زخم عاشقان مرهم

دل مرا یک دم

زغم رها کن