ما روزهای یکشنبه و سه­شنبه کلاس ICDL داریم.  این بار دوشنبه رئیس بخشمون لطف کردند زنگ زدند که اگه می­خواین فردا کلاس بیاین ماشین فردا رو هماهنگ کنم. و قرار شد که فردا ساعت یک ربع به هشت از موسسه حرکت کنیم.  جالبه از اون ور خط صدای رانندمون می­اومد که ساعت کاری شده ساعت 8، من ساعت یک ربع به هشت بیام؟!!!!  (واقعاَ خدا به آقای رئیس بخشمون صبر بده!)  صبح سه­شنبه مجبور شدم ماشین ببرم تا قبل از یک ربع به هشت برسم.  خوشبختانه آقای رانندمون هم به موقع تشریف آوردند و مشغول شستن ماشین خانمشون با شلنگ تو باغچه بودند که آقای معاون مالی اداریمونو دیدم و قرار شد به اتفاق مسئول محترم بودجه با ماشین ایشون بريم کلاس.  آخی! چه­قدر آقای رانندمون تو دلش بهم بد و بیراه گفته که مجبور شده به جای ساعت 9 ساعت 7:45 بیاد، خیلی زور داره آدم مجبور باشه به موقع بیاد اداره کلاسمون خوبه، از کلاسمون راضی­ام! استادمون وقت می­ذارن و به تک تک کامپیوترها سر می­زنند و کارامونو چک می­کنند.  البته برای ما همش جای افسوسه که ما چه قدر وقت می­ذاریم تا با برنامه­ای که بهش تسلط نداریم کار حرفه­ای بکنیم.  چه قدر باید ترفندهای مختلف بزنیم تا کاری رو انجام بدیم که خود طراح­های word زحمت کشیدن گزینشو گذاشتن.