امروز بخش ما میزبان میهمانان ویژه­ای بود.  تو سازمان تحقیقات دو سه تا موسسه هست که معمولاً وقتی وزرای کشاورزی کشورهای مختلف، مدیران و روسای کمیته­ها و موسسات بین­المللی و هیات­های همراهشون به ایران می­آیند برای بازدید به آنجاها آورده می­شوند.  یکی از این موسسات موسسه ما است.  بازدید کننده­های مختلفی هم از دانشکده­ها و دانشگاه­های مرتبط به خصوص در مقاطع تحصیلات تکمیلی داریم.  اینه که ما به اومدن بازدیدکننده­های با اعلام قبلی و بدون اعلام قبلی عادت داریم.  بعضی وقت­ها به شوخی می­گوییم ما بیشتر از موزه­ها بازدید کننده داریم.  اما امروز قرار بود یک سری دانش آموز در مقطع راهنمایی برای بازدید بیان! این اولین باری بود که ما بازدید کننده­های کوچولو (از نظر سنی البته!) داشتیم و برامون جالب بود.  داشتیم فکر می­کردیم چی کار کنیم که خوشحال بشوند و خاطره خوبی از اینجا داشته باشند.  یکی از همکارامون از صبح کلی مشغول بود که زنگ بزنه انبار و امور اداری و خدمات فنی و براشون پوشه طلقی و خودکار آرم دار (که البته پیدا نشد!) و کاغذ و از این جور چیزها پیدا کنه.  ماشین بخش رفته بود تهران این بود که یکی از همکارمون با ماشین خودش رفت تعاونی و یک کارتن سی­تایی چی­پف خرید.  مسئول امور مالی­مون هم هماهنگ کرده بودند که براشون ساندیس بخرند.  می­خواستیم یک جوری باشه که خوشحال بشن!  از صبح من و یکی دو تا از تکنیسین­های آزمایشگاهمون و نیروی خدماتی بخشمون مشغول بشور و بساب و تمیز کردن و مرتب کردن اوضاع ظاهری قفسه­ها و کابینت­ها بودیم و سیم­های افتاده وسط راه رو جمع می­کردیم که تو دست و پاشون نیاد و روکش فلزی کیس کامپیوترها رو می­بستیم، و اشیای شکستنی رو از دسترس دور می­کردیم و خلاصه یک سر و سامون اساسی به ظاهر آزمایشگاه دادیم.  بقیه آزمایشگاه­هامون هم مشغول همین کار بودند.  داشتیم می­گفتیم اینقدر که ما این بچه­ها رو تحویل گرفتیم، وزیر وزرا رو تحویل نمی­گرفتیم!!  ساعت حدود 11 بود که مهمون­هامون اومدند.  30 تا دختر خانم کلاس سوم راهنمایی همراه با خانم معلم­هاشون.  یک خرده بزرگتر از اونی بودند که تو ذهنمون بود و البته خیلی خیلی شیطون تر! از دیوار صاف بالا می­رفتند و تمام مدت مشغول تیکه انداختن بودند و همه چی براشون خنده­دار بود!! اونقدر سر و صدا می­کردند که ما از طبقه دوم با شنیدن صدای همهمه­شون فهمیدیم اومدند.  همکارهای بخش­های اداری و بقیه بخشها هم با تعجب سرک می­کشیدند که چه خبر شده! این سر و صداها برای چیه؟! آخه موسسه ما خیلی ساکته. کسی عادت به شنیدن سر و صدا نداره...