برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

میهمانان ویژه (قسمت اول)

امروز بخش ما میزبان میهمانان ویژه­ای بود.  تو سازمان تحقیقات دو سه تا موسسه هست که معمولاً وقتی وزرای کشاورزی کشورهای مختلف، مدیران و روسای کمیته­ها و موسسات بین­المللی و هیات­های همراهشون به ایران می­آیند برای بازدید به آنجاها آورده می­شوند.  یکی از این موسسات موسسه ما است.  بازدید کننده­های مختلفی هم از دانشکده­ها و دانشگاه­های مرتبط به خصوص در مقاطع تحصیلات تکمیلی داریم.  اینه که ما به اومدن بازدیدکننده­های با اعلام قبلی و بدون اعلام قبلی عادت داریم.  بعضی وقت­ها به شوخی می­گوییم ما بیشتر از موزه­ها بازدید کننده داریم.  اما امروز قرار بود یک سری دانش آموز در مقطع راهنمایی برای بازدید بیان! این اولین باری بود که ما بازدید کننده­های کوچولو (از نظر سنی البته!) داشتیم و برامون جالب بود.  داشتیم فکر می­کردیم چی کار کنیم که خوشحال بشوند و خاطره خوبی از اینجا داشته باشند.  یکی از همکارامون از صبح کلی مشغول بود که زنگ بزنه انبار و امور اداری و خدمات فنی و براشون پوشه طلقی و خودکار آرم دار (که البته پیدا نشد!) و کاغذ و از این جور چیزها پیدا کنه.  ماشین بخش رفته بود تهران این بود که یکی از همکارمون با ماشین خودش رفت تعاونی و یک کارتن سی­تایی چی­پف خرید.  مسئول امور مالی­مون هم هماهنگ کرده بودند که براشون ساندیس بخرند.  می­خواستیم یک جوری باشه که خوشحال بشن!  از صبح من و یکی دو تا از تکنیسین­های آزمایشگاهمون و نیروی خدماتی بخشمون مشغول بشور و بساب و تمیز کردن و مرتب کردن اوضاع ظاهری قفسه­ها و کابینت­ها بودیم و سیم­های افتاده وسط راه رو جمع می­کردیم که تو دست و پاشون نیاد و روکش فلزی کیس کامپیوترها رو می­بستیم، و اشیای شکستنی رو از دسترس دور می­کردیم و خلاصه یک سر و سامون اساسی به ظاهر آزمایشگاه دادیم.  بقیه آزمایشگاه­هامون هم مشغول همین کار بودند.  داشتیم می­گفتیم اینقدر که ما این بچه­ها رو تحویل گرفتیم، وزیر وزرا رو تحویل نمی­گرفتیم!!  ساعت حدود 11 بود که مهمون­هامون اومدند.  30 تا دختر خانم کلاس سوم راهنمایی همراه با خانم معلم­هاشون.  یک خرده بزرگتر از اونی بودند که تو ذهنمون بود و البته خیلی خیلی شیطون تر! از دیوار صاف بالا می­رفتند و تمام مدت مشغول تیکه انداختن بودند و همه چی براشون خنده­دار بود!! اونقدر سر و صدا می­کردند که ما از طبقه دوم با شنیدن صدای همهمه­شون فهمیدیم اومدند.  همکارهای بخش­های اداری و بقیه بخشها هم با تعجب سرک می­کشیدند که چه خبر شده! این سر و صداها برای چیه؟! آخه موسسه ما خیلی ساکته. کسی عادت به شنیدن سر و صدا نداره...

نویسنده : برای فردا : ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٧
Comments نظرات () لینک دائم