صبح روز پنج شنبه قبل از ساعت ۵ بیدار بودیم و شروع کردیم به جمع و جور کردن و بسته بندی اسباب و اثاث و پاک سازی­های لازمه.  همه چی رو بار زدیم و اومدیم جلوی بخش فنی مهندس در مرکز تحقیقات خراسان که من بتونم یک سری به همکارهای بخشمون بزنم و احوال­پرسی بکنم. خیلی زشت بود تا مشهد بیایی و به بخش سر نزنی!!! در سیستم اداری ما تو مایه جنایته!! از ۸ و بیست دقیقه تا تقریباً نه و بیست دقیقه احوالپرسی­های ما طول کشید و همکارامو دیدم و  همه اونهایی که بودند در یک اتاق جمع شده بودند یک سری بحث­های روز رو کردند و یک سری از من از اوضاع احوال ستاد پرسیدند و یک سری سفارش دادند که پیگیری طرح­هاشونو بکنم و هر کی هر چی تو کشوهاش داشت، شیرینی و مسقطی و بیسکویت و غیره آورده بودند و خلاصه خوش گذشت .

بعد راه افتادیم به سمت نیشابور، در نیشابور به دیدار آرامگاه شیخ فریدالدین عطار نیشابوری، کمال الملک و عطار رفتیم.  یک کم تو فروشگاه­های صنایع دستی شون (که اغلب کار فیروزه است) گشتیم و خرده ریز خریدیم.  برادران گرامی سفارش کرده بودند که هر دو ساعت sms بزنم و بگم کجاییم. که من هم همین کار رو می­کردم.  نیشابور شهر آباد و زیباییه.  اخلاق مردمش بهتر از مردم مشهده!! و راستی یک سری نون قندی خیلی خوشمزه هم دارند.  بعد از نیشابور به سبزوار و شاهرود و دامغان و سمنان رفتیم.  شب رو سمنان موندیم.  ساعت ۴ راه افتادیم و صبح زود بود که رسیدیم تهران.  مسافرت خوبی بود.  سفر کلاً خوبه.  خیلی چیزها رو بدون اینکه تلاش کنید یاد می­گیرید و دید آدم رو باز می­کنه.  من مسافرت رو خیلی دوست دارم.  به خصوص اگه در قید و بند تشریفات نباشید و سبک سفر کنید (این یکی رو من که نمی­تونم!! هر جا می­ریم باید عین مادر بزرگ مجید بریم!!) و راحت بگیرید...