آقای رئیس سازمانمون (موقعیت جغرافیایی: یعنی هفت هشتا رئیس بالای سر من) دعوت شدند که در مراسم تقدیر از پیشکسوتان صنایع غذایی که در نیمه آبان ماه در انستیتو تحقیقات تغذیه­ای و صنایع غذایی کشور برگزار خواهد شد سخنرانی بفرمایند.  این هم معلومه دیگه! مفهومش اینه که ما باید براشون متن سخنرانی تهیه کنیم  جالبه فرمودند بی زحمت پاورپوینتشم تهیه کنین.

آب حوض هم داشته باشین می­کشیم

داریم با یکی از همکارام یک مقاله تهیه می­کنیم.  6-7 تا مقاله خارجی می­خواستم که اکثرشون 2006 بودند.  زنگ زدم رئیس بخشمون که بهم ماشین بدن برم کتابخانه دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران.  ایشونم گفتن بی­زحمت یک سرم بخش صنایع غذایی می­زنین یک سری اطلاعات بخشمون می­خواست از اونها بگیرین؟ گفتم: حتماً بنویسین دقیقاً چی می­خواین برم بگیرم.  آقای راننده که معلوم بود دیروز یک تذکر اساسی بهشون داده شده با کلی قیافه گرفتن تشریف آوردند و ما رو رسوندن.  قرار شد ساعت 9 که می­ریم ساعت 10:30 بیان جلوی دانشگاه.  این بار سنگ تموم گذاشتند و بر عکس همیشه که سر خیابون یا نهایت جلوی در دانشکده ما رو پیاده می­کنند با ماشین منو تا جلوی در بخش رسوندند! و البته موقع برگشت راس ساعت 10:35 آمدند.

من همیشه با خانم منشی بخش صنایع غذایی تلفنی صحبت کرده بودم و برای برنامه­های انتشارات و جلسات هیات تحریریه باهاشون هماهنگ می­کردم.  رفتم و خودمو معرفی کردم و کلی تعارف رد و بدل کردیم و هی بهم لبخند زدیم و گفتم چی می­خوام (البته خودم می­دونستم اطلاعاتی که می­خوام را معمولاً به کسی نمی­دن) ایشونم گفتند باشه اما باید به مدیر گروه (دکتر موسوی) بگم گفتم هیچ اشکالی نداره می­خواین خودم باهاشون صحبت کنم؟ گفتن فعلا همه رفتند سمینار یک دانشجوی دکترا و هیچ کی تو بخش نیست.  دارم کم کم در امور دولتی و چانه زنی­های لازمه­اش تبحر پیدا می­کنم.  تازگی­ها کارای اداریم خیلی راحت­تر و بهتر از گذشته انجام می­شوند.  بعد از 6 سال و اندی که خودم کارمند بودم و تجربه قریب پنج سال مدیر داخلی بودن یک مجله دیگه دستم اومده که کجا باید اصرار کنم، کجا باید پیگیری کنم، کجا باید بی­خیال بشم   البته آشنایی کامل با این هزار تو هزار سال طول می­کشه.  پیش خودم گفتم نکنه دکتر موسوی بگن نمی­شه!  تجربه نشون می­ده وقتی کسی می­گه نه! بعداً برگشتن از اون "نه" خیلی سخته.  بنابراین نباید حتی الامکان کارو به شنیدن "نه" رسوند.  پیشنهاد کردم که ما اینها رو شخصی نمی­خوایم برای مؤسسمونه اگه لازم شد می­تونیم درخواست کتبی و رسمی هم بیاریم.  اتفاقاً ظاهراً صحبت می­کنند و قرار می­شه که ما درخواست بیاریم تا اطلاعات رو بهمون بدهند.

بعد رفتم کتابخانه.  من از کتابخانه دانشکده کشاورزی خیلی خاطرات خوبی ندارم.  اول اینکه بر خلاف کتابخانه انستیتو معمولاً دست خالی ازش بیرون می­آم.  دوم اینکه مجلات انگلیسی­شون طبقه دوم یا سومه که پله هم نداره!!!! باید با یک آسانسور تنگ و وحشتناک برین بالا! اون بالا یک محوطه است که به هیچ جا راه نداره و ساکت و خلوته!!  ما معمولاً سعی می­کردیم تنها نریم و هماهنگ می­کردیم که وقتی می­خواستیم بریم مجلات خارجی رو بخونیم دو یا سه نفری بریم. خیلی ترسناک بود اون مخزن مجله!  و سوم اینکه همیشه یک خانم چادری انگار که موشونو آتیش زده باشند هر وقت من می­رفتم می­اومدند گیر می­دادند که خانم شما دانشجوی ما هستین؟ و من می­گفتم که نه کارمندم! و همیشه هم گیر می­دادند که غیر دانشجوها باید فقط روزهای دوشنبه بیان! هر چی می­گفتم خانم بی­خیال! فایده نداشت و من مجبور می­شدم برم گروه یکی از اساتید گروه را واسطه کنم که این خانم بهم گیر ندن! (جالبه به بقیه خیلی کار نداشتن!!)  این بار که رفتم (بعد از مدت­ها) واقعاَ می­شد تغییر و پیشرفت رو با تمام وجود حس کرد.  خیلی تغییر کرده بود.  واقعاً دست آقای دکتر کیهانی درد نکنه.  فوق العاده­اس که تو نظامی قدیمی مثل نظام دانشکده کشاورزی بشه این همه تغییر مثبت ایجاد کرد.  کلی کامپیوتر برای جستجوی کامپیوتری خریده بودند.  راهنمای طبقات زده بودند.  وضع زیراکس ظاهراً خیلی بهتر شده بود.   خدا رو شکر مجلات انگلیسی رو آورده بودند طبقه اول و همه مجلات رو تمیز کرده بودند (قبلاً وقتی وارد مخزن می­شدید فضا پر از بوی خاک و نا بود) و مرتب چیده بوده بودند.  یک خانم خیلی خوش برخورد و با حوصله به اسم خانم قنبری به کارها رسیدگی می­کردند.  لیست منو گرفتن و یکی یکی جای همه مجلات را نشونم دادند.  البته حیف که طبق معمول من باید دست خالی بر می­گشتم مجلات عمدتاٌ تا سال 2003 بودند.  مجلات من مال سال 2005 و 2006 و یکی دو تا که 1998 بود نداشتند!!  البته فکر کنم چون اکانت از Elsevier می­گیرند دیگه مجله نمی­خرند.  اما واقعاً هیچ چی جای کاغذ و مجله رو نمی­گیره (خیلی مرتجعم؟!)  از همه مهم­تر اینکه دیگه از اون خانمه هم خبری نبود که بهم گیر بدن!

دست همه مسئولین کتابخانه به خصوص دکتر کیهانی (که من دیدم واقعاً با عشق کار می­کنند) درد نکنه.