صبح روز شنبه رسیدیم مشهد، روز شنبه به استراحت گذشت.  برنامه­مون اینجوری بود که هر روز صبح اول می­رفتیم برای زیارت، بعد می­رفتیم جاهای دیدنی مشهد رو می­دیدیم یا می­رفتیم بازار و مراکز خرید، نزدیک ساعت یک ناهار می­خوردیم و بعد یا برمی­گشتیم اقامتگاهمون یا ادامه پروژه صبحگاهی بود.  تو این فصل حرم نسبتاً خلوت بود و میشد به راحتی توش نشست و نماز خوند و راز و نیاز کرد.  روز اولی که رفتیم حرم، جلوی یک قسمتی ایستاده بودیم که پنجره­ای رو به حرم داشت و مردم بیمارانشون رو برای شفا گرفتن به اونجا می­آورند.  بعد یک بارون شدید، ایستاده بودیم و داشتیم عملیات خشک کردن کف صحن رو با ماشین نگاه می­کردیم و رو به حرم بودیم که یک دفعه سر و صدای مردم بلند شد و همه به طرف اون پنجره رفتند و شلوغ شد اوضاع.  بعد دیدیم خادمین حرم رفتند و یک نفر رو از وسط جمعیت نجات دادند!! که ظاهراً فلج بوده و شفا گرفته بود.  من قبلشو ندیده بودم ولی جداً داشت راه می­رفت، البته به سختی! مردم کلی گریه می­کردند و شکر می­کردند و ... حال و هوایی داشت.

خوب بگذارید ببینم کجاها رفتیم: تو محوطه حرم که تقریباً هرجا میشد رفتیم.  تمام صحن­ها، مدرسه علوم رضوی، مقبره شیخ طبرسی، مقبره پیر پالان دوز، مقبره شیخ حر عاملی (فکر کنم اسمشون این بود!) و قسمت دفن مرده­ها که زیر زمین صحن است البته داشتند بنایی و مرمت می­کردند و ورودش مجاز نبود اما به ما اجازه دادند، گفتند اگه خودتون ناراحت نمی­شید اشکال نداره.  ما هم رفتیم.  چه قدر اطراف حرم را گسترش دادند.  تقریباً هیچ اثری از مغازه­های خرده فروشی اطراف حرم نبود، ظاهراً همه را در یک برنامه نوسازی خریده بودند و تخریب کرده بودند و یک محوطه بسیار بزرگ با کفپوش سنگ­های خاکستری و مشکی درست کرده بودند.

از اماکن دیدنی مشهد؛ رفتیم به توس که آرامگاه استاد حماسه سرای ایران است.  یک سر هم به آرامگاه استاد اخوان ثالث زدیم.  یک روز رفتیم خواجه ربیع، یک روز رفتیم گنبد سبز، که شانس ما اون روز درش باز بود و ما رفتیم تو.  گنبد سبز که وسط یک میدونه در واقع مثل یک امامزاده کوچیکه و ظاهراً مربوط با دراویش و محبان حضرت علی (ع) است.  کوهسنگی، شاندیز و طرق و وکیل آباد که تفرجگاه­های مشهور مشهده و واقعاً به یک بار دیدنش می­ارزه.

خیلی برنامه خرید نداشتیم.  من یک سری سفارش خرید زعفرون داشتم و باید برای همکارام و دوستام سوغاتی می­خریدم که تقریباً یک روزمون صرف این کارها شد.  یک سری به خیابون خسروی، بازار رضا، مغازه­های همون اطراف و خیابون دانشگاه زدیم.  از جلوی دبیرستان فردوسی هم که محل تحصیل پدر گرامی بوده رد شدیم و همین طور از جلوی مدرسه محل تحصیل مادر گرامی و کلی خاطراتشون زنده شد.

نکته­ای که خیلی تو چشم می­خوره اینه که در طرح­های شهرداری یک سری از میدون­های بزرگ و به قول مشهدی­ها فلکه (اینجوری تلفظ میشه Felaaaakeh) را حذف کرده بودند و به جاش چهار راه، پنج راه، شش راه، نمی­دونم اسمش چی میشه!! درست کرده بودند مثلاً تنها میدونی که من در مشهد می­شناختم، فلکه تقی آباد بود! که الان دیگه نبود!!

بافت فرهنگی مردم مشهد هم به نسبت قبلاًها خیلی عوض شده بود.  به نظر می­رسید خیلی از افرادی که می­دیدید مهاجر بودند و مهاجر از روستاها نه شهرهای کوچک که حالا در مشهد خونه­ای گرفته بودند.

وای این مشهدی­ها در تعاملات اجتماعی­شون چه قدر بی­حوصله­اند!  باز گلی به جمال تهرانی­ها! خیلی صبورترند.