در آمد از در

بیگانه­وار سنگین تلخ

نگاه منجمدش

به راستای افق مات در هوا می­ماند

نگاه منجمدش را به من نمی­تاباند

عزای عشق کهن را سیاه پوشیده

رخش همان سمن شیر ماه نوشیده

نگاه منجمدش خالی از نوازش و نور

نگاه منجمدش کور

از غبار غرور

هزار صحرا از شهر آشنایی دور

نگاه منجمدش

همین نه بر رخم از آِتی دری نگشود

که پرس و جوی دو نا آشنا در آن گم بود

نگاه منجمدش را نگاه می­کردم

تنم ازین همه سردی به خویش می­پیچید

دلم ازین همه بیگانگی فروپاشید

نگاه منجمدش را نگاه می­کردم

چگونه آن همه پیوند را ز خاطر برد؟

چگونه آن همه احساس را به هیچ شمرد

چگونه آن همه خورشید را به خاک سپرد

درین نگاه

درین منجمد درین بی درد

مگر چه بود که پای مرا به سنگ آورد

مگر چه بود که روح مرا پریشان کرد

به خویش می­گفتم

چگونه می برد از راه یک نگاه تو را

چگونه دل به کسانی سپرده­ای که به قهر

رها کنند و بسوزند بیگناه تو را

نگاه منجمدش را نگاه می­کردم

چگونه صاحب این چهره سنگدل بوده ست

دلم به ناله در آمد که

ای صبور ملول

درون سینه اینان نه دل

که گل بوده ست

(فریدون مشیری)

چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟

بدین نامهربانی راندنت چیست ؟

بپرس از این دل دیوانه من

که ای بیچاره ماندنت چیست ؟

(فریدون مشیری)